{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵

ولی ذهن ابری نوا هیچ چیز رو به یاد نداشت . نه تولدی. نه جشنی. نه آغوش گرمی از گذشته اش.

چشمانش دوباره پر از سایهٔ غم شد:

«نمی‌دونم... هیچی یادم نمیاد.»

اتاق سنگین شد. یومی دستپاچه نگاهی به ارین انداخت.

 صدایی سرد و بی‌روح، اما واضح و رسا، سکوت اتاق را شکست.

این صدایی بود که تا آن لحظه هیچ کلمه‌ای نگفته بود، لیان 

«از روی رقم یکان کدی که روی مچ پات حک کردن، می‌تونی بفهمی. اگر تازه وارد باشی، همون سن توئه.»

انگار خاطره‌ای دردناک در ذهن نوا بیدار شده باشد. به مچ پایش نگاه کرد. 

ولی ان کد انجا نبود و تنها، پوست ملتهبش دیده میشد.

ارین، با شنیدن حرف لیان، دوباره خم شد.

دستش را دراز کرد و مچ پای نوا را گرفت و با انگشتش کمی روی قسمت داخلی پای نوا، جایی که پوستش ملتهب بود رو فشار داد.

 صدای ضعیفی از گلوی نوا خارج شد. 

جوهر اعداد شروع به ظاهر شدن کرد

اما لحظه‌ای که چشمان آرین روی آن رقم افتاد، بدنش برای کسری از ثانیه خشک شد.

عضلات صورتش منجمد. مردمک چشمان آبی تیره‌اش، به اندازهٔ سر سوزنی گشاد شد ولی بعد ابرو هایش در هم رفت.

نقاب خونسردی همیشگی‌اش ترک برداشت. چیزی شبیه به سردرگمی یا ناباوری.

اما فقط یک چشم بر هم زدن طول کشید.

مثل یک ماشین تنظیم‌شده، به حالت اول برگشت. خونسرد. مچ پای نوا را رها کرد و صاف ایستاد:

«رقم یکانت ۴ هست. پس چهار سالته.»

یومی با تعجب نگاهش بین نوا و ارین چرخید:

«چهار سال؟! پس تو از منم کوچیک تری!»

آکیرا قهقههٔ کوتاهی زد. 

«هه! خب، بالاخره یکی هم پیدا شد که مسئول گریه‌هاش با یومی باشه!

نوا که کمی کنجکاو شده بود و از حرف لیان و ارین چیز جدید یاد گرفته بود.

نگاهش افتاد به مچ پای آکیرا که از لبهٔ پنجره آویزان بود.  ۱۱۷

یکانش ۷ بود.

اخم‌های کوچکی روی پیشانی‌اش نشست. با لحنی معصومانه و پر از تعجب گفت:

«تو...  یکان کدت هفته، پس ۷ سالته؟.. ولی قدت خیلی بلند تره »

برای چند لحظه سکوت برقرار شد.

 آکیرا سرش را عقب انداخت و بلند بلند خندید. خنده‌اش واقعی بود. آنقدر بلند که حتی نوا هم از سوال خودش کمی جا خورد.

از گوشهٔ دیگر اتاق، حتی گوشهٔ لب ارین هم کمی بالا رفت. لبخندی کمرنگو محو.

لبخندی که برای بچه‌های آن اتاق، به اندازهٔ یک معجزه نادر بود.

ارین با همان لبخند محو گفت:

«معلومه که نه، نوا»

«آکیرا ۱۰ سالشه.»

نوا کاملاً گیج شد. 

«اما... چطور؟ مگه نگفتین از روی رقم یکان می‌تونم سن رو بفهمم؟!»

این بار لوی که به گوشه اتاق تکیه داده بود ،کامل توضیح داد.

«رقم یکان، سن ما رو وقتی به اینجا اومدیم نشون میده. تو چون تازه اومدی، چهار سالته و یکان کدت هم همونه. ولی آکیرا سه سال پیش که ۷ سالش بوده اومده اینجا. پس برای همین یکان کدش هفته نه ده!

نوا: «پس اون دوتا عدد دیگه چی؟»

یومی از دور خودش رو به سمت نوا پرت کرد و دستاش رو دور گردن نوا حلقه کرد .

«توضیح اونا باشه برای یک وقت دیگه »



---



شب از لای میله‌های همان پنجرهٔ کوچک و مرتفع، آرام آرام چادر سیاهش را روی اتاق کشید.

بچه‌ها دور هم جمع شدند. نور ضعیف یک لامپ کوچک در سقف، فضای اتاق را صمیمی‌تر از قبل کرده بود.

ترس اولیهٔ نوا تا حد زیادی فرو ریخته بود. اما سوالات، مثل پروانه، توی ذهنش بال می‌زدند.

روی تختی که حالا مال خودش بود نشستو زانوهایش را بغل کرد:

«اینجا کجاست؟ اینجا... یه زندانه؟»

یومی که کنارش نشسته بود، با خوشحالی از اینکه نوا حرف می‌زند، سریع جواب داد:

«نه، اینجا یه سازمان بزرگه! خیلی بزرگ! ولی ما فعلا فقط این بخش رو می‌بینیم.»

آکیرا با پوزخندی تلخ، از روی تخت خودش تکمیل کرد:

«ما داخل بخش نگهداری هستیم، یعنی مرغدونیِ سازمان!

جایی که ما رو مثل یک حیوون نگه می‌دارن تا وقتی که به دردشون بخوریم.»

نوا کمی فکر کرد. بغضی توی گلویش بود. بعد، اسمی را به زبان آورد که از شنیدنش مو به تنش سیخ می‌شد:

«کازو... کیه؟»

فضای اتاق که داشت گرم می‌شد، با شنیدن این اسم، یکباره سرد شد.

ارین با همان لحن همیشگی جواب داد. . اما این بار کنایه ای پنهان در صدایش بود:

«کازو، رئیس این سازمانه....

تو خیلی زود باهاش روبه‌رو شدی.»
دیدگاه ها (۰)

ادامه

شیسویتا

پارت ۴

پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط