{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📝

📝
از دو سه روز قبلش هدیه میگرفتند. توی خانواده ما رسم بود برادرها برای خواهرهایشان چیزی بگیرند و شب یلدا هدیه بدهند. ما یک عمه داشتیم. چهار برادر برای خواهرشان هدیه میگرفتند, عمه توی کرج ساکن بود, شب یلدا میرفتیم خانه عمه جان. همه عموها بودند, انار بود, هندوانه بود, تنقلات بود, دور کرسی جا نمیشد, ما بچه ها توی سروکله هم میزدیم, زمان از دست همه در میرفت, گاهی ساعت دو سه شب میرسیدیم خانه و فردایش هم مدرسه بود و بزرگترها هم باید سرکار میرفتند ولی باز کسی خسته نبود, آن دور هم بودنها انگار انرژی بیشتری به آدم میداد, یادم هست یکی دوباری برف هم آمد آن سالها, شب یلدا رنگ داشت آنموقع ها.مثل حالا توی هیاهوی زندگی گم نشده بود.
نمی دانم انگار از یک جایی به بعد کوچه ای را اشتباه پیچیدیم و گم شدیم.
#ای_لیا
دیدگاه ها (۴)

💫 💞 زیبایی های دنیا تقدیمـــــ❣ 💫 💫 💞 تڪ تڪ ...

الهی 💞 قدم های گمشده ای دارم که تنها هدایتگرش, توئی💞

مهربانتر از یلدا ندیده امنگاه کن!چقدر برای "باهم بودن"زیر بغ...

چقدر ضعیف و کوچکندآنهایی که وقتی اشتباه میکنندنه توانایی اقر...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 3✦.....

Rz prpr ³⁶ ویو راوی تلفن از دست تهیونگ رها شد حلقه باریکی از...

همچنین وقتی هر دو از اتوبوس پیاده شدند میدونست که به یونهی پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط