{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همیشه فکر میکردم هر کسی که وارد زندگیام میشود باید برا

همیشه فکر می‌کردم هر کسی که وارد زندگی‌ام می‌شود باید برای همیشه بماند. شاید برای همین بود که هیچوقت از آدم‌های زندگی‌ام ناراحت نمی‌شدم و سعی می‌کردم برایشان سنگ تمام بگذارم. فکر می‌کردم آن‌ها را باید به هر قیمتی نگه دارم، حتی به قیمت اینکه بیشتر وقتم را برایشان بگذارم و انرژی‌ام را خرجشان کنم.
بارها و بارها اتفاق می‌افتاد که از رفتارهایشان، از حرف‌هایشان، از فکرهایشان می‌رنجیدم ولی سکوت می‌کردم تا آن‌ها را در زندگی‌ام حفظ کنم.
هر چه می‌گذشت بیشتر از کسی که می‌خواستم باشم فاصله می‌گرفتم. حتی اگر مقصر نبودم خودم را محکوم می‌کردم تا در ذهنم تیره نشوند. آن‌قدر مثل آن‌ها فکر کردم که دیگر چیزی از خودم باقی نماند. کاملا تغییر کرده بودم. اما این تغییر را تحمل می‌کردم. تفاوت‌ها و اشتباهاتشان را می‌دیدم و خودم را توجیه می‌کردم. ناراحتی‌هایم را پنهان می‌کردم و با خودم می‌گفتم باید در زندگی‌ام بمانند.
اما همیشه این‌طور است که هر تحملی یک روز تمام می‌شود. یک روز چشم‌هایم را باز کردم و دیدم حالا نه کسی را برای خودم نگه داشته‌ام، نه دیگر خودم هستم. آن روز بود که فهمیدم آدم‌ها را نباید به هر قیمتی نگه داشت. همه برای ماندن نمی‌آیند. آدمی که می‌ماند جنسش با دیگران فرق دارد؛ برای ماندنش مجبور نمی‌شوی خودت را تغییر دهی. فهمیدم برای نگه داشتن آدم‌ها نباید خودت را زیر پا له کنی. آدم‌ها باید با فکرشان بمانند نه با جسمشان.
دیدگاه ها (۱)

حضرت مهدی (عج) در مقابل دجال که دجال به معنای کامل تزویر ایس...

ایمان به حقیقت

چون تلویزیون این را پخش کرد چه می کنی ؟

بزرگی واقعی

بانویی به پزشک گفت : نمی‌دانم چرا افسرده ام و خود را زنی بدب...

part:13name:عشق و جداییویو کوک بعد از رفتن تهیونگ و بورا بلن...

مقدمه رمانم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط