من امروز از میی مستم که در ساغر نمیگنجد
من امروز، از میی مستم، که در ساغر نمیگنجد
چنان شادم، که از شادی، دلم در بر نمیگنجد
ز سودایت برون کردم، کلاه خواجگی، از سر
به سودایت که این افسر، مرا در سر، نمیگنجد
چنان شادم، که از شادی، دلم در بر نمیگنجد
ز سودایت برون کردم، کلاه خواجگی، از سر
به سودایت که این افسر، مرا در سر، نمیگنجد
- ۴۱۸
- ۳۰ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط