{عملیات غیرممکن}
{عملیات غیرممکن}
𝑃𝑎𝑟𝑡 ۶
چند دقیقه ای میشد که جلوی دروازه شهر منتظر بودن. هوا مه الود بود و شهر به خواب عمیقی فرو رفته بود؛ گاهی صدای گریه نوزاد و گاهی هم صدای زوزه گرگ به گوش میرسید.
مدتی گذشته بود که حرکتی در میان مه نظر مرد مو فندقی رو به خودش جلب کرد.
از میان توده مه بیرون خزید و دستانش رو روی زانو هاش گذاشت و خم شد. از نفس نفس زدنش معلوم بود که تمام راه را دویده است.
سرش را بلند کرد و صاف ایستاد. پشت سرش خورشید درحال طلوع بود و هم رنگ موهای پریشونش شده بود؛ مه عقب نشینی میکرد و شهر درحال بیدارشدن بود، و البته جنگل رو به رویشان هم همینطور.
میان درخت های خشک و سربه فلک کشیده قدم میزدن. سمت اتفاقاتی که سرنوشت برایشان رقم زده بود.
:میدونم زمستونه اما درختا خیلی عجیب بنظر میرسن.
گفت و نگاه آبیش رو میان درختا حرکت داد. مردی که جلویه او در حال حرکت بود قدم هایش را آرام کرد تا کنار دختر قدم بردارد.
:اونا درواقع مردن.
زمزمه کرد و نگاه قهوه ایش رو به همون سمت که پسر نگاهش میکرد داد. قده درخت ها خمیده شده بود و برگی به تن نداشتن.
صدای قدم هایشان در جنگل بزرگ ناپدید میشد.
چند ساعتی میشد که سفر شان را شروع کرده بودن. جنگل ساکت بود، باد ملایمی می وزید؛مرد بزرگ تر درحال توضیح دادن موضوعی برای پسر کوچیک تر بود.
:پس منظورت اینه، یه گله گرگ دنبال الماس میگردن؟
پرسید با چهره سردرگم استادش را نگاه کرد.
مرد سر تکان داد و سمت برادرش برگشت؛ دازای سخت در تفکراتش غرق شده بود، گویا در این دنیا سیر نمیکرد.
از میان حصار درختان گذشتند و به راه باریکی رسیدن. خیابان کوچکی بود که گویا به یک روستا منتهی میشد.
:حس خوبی بهش ندارم
اوسامو زمزمه کرد و نگاهش رو به ته خیابون داد، اما بخاطر درخت های سر به فلک کشیده چیزی جز سیاهی دیده نمیشد.
نظرتون؟ 🦋🫴🩵
𝑃𝑎𝑟𝑡 ۶
چند دقیقه ای میشد که جلوی دروازه شهر منتظر بودن. هوا مه الود بود و شهر به خواب عمیقی فرو رفته بود؛ گاهی صدای گریه نوزاد و گاهی هم صدای زوزه گرگ به گوش میرسید.
مدتی گذشته بود که حرکتی در میان مه نظر مرد مو فندقی رو به خودش جلب کرد.
از میان توده مه بیرون خزید و دستانش رو روی زانو هاش گذاشت و خم شد. از نفس نفس زدنش معلوم بود که تمام راه را دویده است.
سرش را بلند کرد و صاف ایستاد. پشت سرش خورشید درحال طلوع بود و هم رنگ موهای پریشونش شده بود؛ مه عقب نشینی میکرد و شهر درحال بیدارشدن بود، و البته جنگل رو به رویشان هم همینطور.
میان درخت های خشک و سربه فلک کشیده قدم میزدن. سمت اتفاقاتی که سرنوشت برایشان رقم زده بود.
:میدونم زمستونه اما درختا خیلی عجیب بنظر میرسن.
گفت و نگاه آبیش رو میان درختا حرکت داد. مردی که جلویه او در حال حرکت بود قدم هایش را آرام کرد تا کنار دختر قدم بردارد.
:اونا درواقع مردن.
زمزمه کرد و نگاه قهوه ایش رو به همون سمت که پسر نگاهش میکرد داد. قده درخت ها خمیده شده بود و برگی به تن نداشتن.
صدای قدم هایشان در جنگل بزرگ ناپدید میشد.
چند ساعتی میشد که سفر شان را شروع کرده بودن. جنگل ساکت بود، باد ملایمی می وزید؛مرد بزرگ تر درحال توضیح دادن موضوعی برای پسر کوچیک تر بود.
:پس منظورت اینه، یه گله گرگ دنبال الماس میگردن؟
پرسید با چهره سردرگم استادش را نگاه کرد.
مرد سر تکان داد و سمت برادرش برگشت؛ دازای سخت در تفکراتش غرق شده بود، گویا در این دنیا سیر نمیکرد.
از میان حصار درختان گذشتند و به راه باریکی رسیدن. خیابان کوچکی بود که گویا به یک روستا منتهی میشد.
:حس خوبی بهش ندارم
اوسامو زمزمه کرد و نگاهش رو به ته خیابون داد، اما بخاطر درخت های سر به فلک کشیده چیزی جز سیاهی دیده نمیشد.
نظرتون؟ 🦋🫴🩵
- ۱۰۸
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط