{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رویای من:پارت ۲

رویای من:پارت ۲

اون اون ات، اتتت

نه امکان ندارع شک شده بودم نگاش می کردم محو شده بودم

عین عاشقا خودشم تعجب کرده بود

یه دستی رو دوشم نشست دیدم

تهیونگه که اونم رو زانو هاش نشست
وقتی ات رو دید با ورش نمی شد

با صدای آروم ته گفت

کوک این ات نیست باورم نمیشه

کوک با عجله بلند شد ته هم بلند کرد گفت

ضایع نکن بعد کنسرت میرم دنبالش

برم به اعضا بگم

فعلا نه نگو

(ویو ات)
یک لحظه کوک اومد طرف بچه که

نگاهش به من افتاد من واقعا تو شک
بودم نمی دونستم چی بگم خیلی
عجیب بود که تهیونگم اومد پیش کوک

من من باید با کوک حرف بزنم نمیشه یا ولش کنم

شاید نمی خواست منو دیگه ببینه

ترجیح می دم منو نبینه

(ولی مگه دل ات می زاره اون از بچگی عاشق هم بودن)

(ویو نویسنده)
این دوتا از بچگی باهم بزرگ شده بودن

عاشق هم دیگه می شن به مرور زمان اما همه چیز قشنگ نمی مونه

این دوتا تو سن کم عاشق شدن

ات تو ۱۳ سالگی

کوک تو۱۸ سالگی

این دوتا بهم اطراف کردن

مثل دوتا کبوتر عاشق به چشم میومدن

دوتا مامانا دوست صمیمی بودن

این جوری شد که ات کوک هم یه زمانی دوست صمیمی بودن

ولی بعدش عاشق شدن

مامان بابای کوک بهش گیر می دادن چرا
انقدر پیگر اونه

یه شب دعوای خانوادگی سر می گیره

کوک ۲۰ سال داشت

و ات ۱۵ سال

مامان باباش می گفتن این دختر کوچیکه کوک می گفت بزرگ می شه و دعوا بزرگ بزرگ تر شد...
تا این که فردا دوتا مامان ها دعوا کردن

که مامان کوک گفت دختر تو خیلی کوچولو خنگه چه جوری با پسر من ازدواج کنه

که مادر ات عصبی میشه از دست مامان کوک چون کوک رو مثل پسر خودش رو می دید کاری به کوک نداشت

اون روز تولد ات بود

ات با خوشحالی زیاد پرید بغل کوک آخرین بغل آخرین باری که کادو از طرف اون می گیره کوک ات اون روز کلی خوش گذروندن

بعد یهو داستان غمگین میشه کوک شروع می‌کنه که دعوا خانوادگی خودش و مامان ات و مامان کوک رو توضیح میده (با بغض)

بعد گفت من مجبورم برای همیشه از این خونه برم، برم یه خونه دیگه درسته ۲۰ سالمه ولی قول میدم یه روزی همو دوباره ملاقات می کنیم

من اون موقع رو پای خودمم قول می دم دوباره می بینمت فراموشم نکن

ات با گریه بهش میگه نه نه من نمی خوام ولم نکن کوک نههههه

کوک آخرین بغل رو کرد و آخرین حرف دوست دارم آن فراموشم نکن

که همراه با مامان باباش رفت

ات با کلی گریه برگشت خونه رفت تو اتاقش یک هفته بیرون نیومد ۳ روز غذا نخورد افسردگی شدید داشت از ۱۵ سالگی به بعد اون تا ۲۰ سالگی افسردگی شدید داشت

بعد این که فهمید کوک کنسرت می زاره حالش بهتر شد اونو می دید خوشحال تر بود

از اون روز متنفر بود با این که روز تولدش بود

(پایان ویو نویسنده)
.........
خمارییییی
چطوره خوب بود نظر بدید
لایک:۱۵
کامنت:۵
دیدگاه ها (۲)

فالو کنید برای فیک نوشتن هست انجمن جوهر بفنش @purpleink.asso...

حمایت شه

#چرا- من PART,-5کوک آره ولی خیلی آبجی خوشگلی داری ته کوک چرا...

#چرا -من PART-7ویواتوقتی ته رفت من هم خواستم برم تو اتاق تا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط