پارت اخر
پارت اخر.......
فلش بک یک ساله
ویو چویا
توی این چندسال خیلی با دازای اشنا شدم باهم دیگه دوستای خیلی خیلی خوبی شدیم و خب همه هم دلشون میخواست عین ما باشن اون به حرفای من خیلی توجه میکرد و وقتی میدید من ناراحتم بمیداشت با شوخیاش و کارای عجیبش شادم میکرد موقعی که بچه بود خیلی خوب بود و الانم که بزرگ شده دوبرابر بهتر خیلی ها بهم میگن تو اونو دوست داری منم میگم نه ولی واقعا از ته دلم دوسش دارم....دوسش دارم؟ توی همین خیالا بودم که یهو دازای اوم تو اتاقمو پرید بغلم و گفت
دازای : چوچویییی خبر دارم واستتتتتتتت
چویا : ای دازای چیشده اروم
دازای : چوچو من رئیس مافیا شدمممممم
چییییی رئیس مافیااااااااا
دازای : چوچو چرا برق گرفتت؟
چویا : م...من خوبم
یهو خندم گرفت و نتونستم کنترلش کنم
چویا : رئیس؟😂
دازای : به چی میخندی؟😂اره رئیس😂
و این بود پایان داستان ما
فلش بک یک ساله
ویو چویا
توی این چندسال خیلی با دازای اشنا شدم باهم دیگه دوستای خیلی خیلی خوبی شدیم و خب همه هم دلشون میخواست عین ما باشن اون به حرفای من خیلی توجه میکرد و وقتی میدید من ناراحتم بمیداشت با شوخیاش و کارای عجیبش شادم میکرد موقعی که بچه بود خیلی خوب بود و الانم که بزرگ شده دوبرابر بهتر خیلی ها بهم میگن تو اونو دوست داری منم میگم نه ولی واقعا از ته دلم دوسش دارم....دوسش دارم؟ توی همین خیالا بودم که یهو دازای اوم تو اتاقمو پرید بغلم و گفت
دازای : چوچویییی خبر دارم واستتتتتتتت
چویا : ای دازای چیشده اروم
دازای : چوچو من رئیس مافیا شدمممممم
چییییی رئیس مافیااااااااا
دازای : چوچو چرا برق گرفتت؟
چویا : م...من خوبم
یهو خندم گرفت و نتونستم کنترلش کنم
چویا : رئیس؟😂
دازای : به چی میخندی؟😂اره رئیس😂
و این بود پایان داستان ما
- ۷۹
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط