𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 18
همه به صفحهی لپتاپ خیره شده بودند.
چراغ قرمز زیر ماشین، هر چند ثانیه یکبار چشمک میزد.
سکوت...
هیونجین: همه از پارکینگ خارج بشن.
افراد عمارت بدون سؤال، شروع به تخلیهی پارکینگ کردند.
مینهو به فلیکس گفت :
مینهو: به سیستم وصلش کن.
فلیکس سریع انگشتهایش را روی کیبورد حرکت داد.
چند ثانیه بعد اخم کرد.
فلیکس: نه...
مینهو: چی؟
فلیکس: بمب هوشمنده ، به سیستم ما وصل نمیشه .
چان آرام گفت:
چان: پس فقط یه هدف داشته...
همه همزمان به ماشین نگاه کردند.
ماشینی که چند دقیقه قبل، هان و مینهو داخلش بودند.
هان زیر لب گفت:
هان: یعنی... اگر مستقیم میومدیم پایین...
هیونجین حرفش را کامل کرد.
هیونجین: الان زنده نبودیم.
...
چند دقیقه بعد، تیم خنثیسازی بمب وارد پارکینگ شد.
همه از پشت شیشه نگاه میکردند.
یکی از مأمورها آرام درِ ماشین را باز کرد.
دستش را به سمت بمب برد...
همان لحظه صدای بیسیمش بلند شد.
[توقف! دست نزنید!]
مأمور سریع عقب کشید.
مأمور: تلهست...
فلیکس با تعجب گفت:
فلیکس: تله؟
مأمور: اگر بمب رو جدا کنیم، همون لحظه منفجر میشه.
سکوت سنگینی برقرار شد.
چان با اخم گفت:
چان: یعنی از اول نمیخواستن ماشین منفجر بشه...
مینهو آرام ادامه داد:
مینهو: میخواستن مطمئن بشن چه کسی برای خنثی کردنش میاد.
همه فهمیدند...
دشمن فقط خطرناک نبود.
باهوش هم بود.
...
هان از کنار بقیه دور شد.
ذهنش بههم ریخته بود.
اگر آن روز مینهو او را از جلوی گلوله کنار نکشیده بود...
اگر چند دقیقه زودتر به پارکینگ آمده بودند...
ناگهان رشته افکارش با صدای قدم های یک نفر پاره شد
صدای قدمهایی پشت سرش می آمد.
برگشت.
مینهو بود.
مینهو: خوبی؟
هان چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
هان: یه سؤال دارم.
مینهو: بپرس.
هان: اگر اون گلوله به جای لباست... به خودت میخورد... باز میگفتی فقط یه خراشه؟
مینهو چند ثانیه به چشمهای هان نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
مینهو: تا وقتی تو سالم باشی... ارزشش رو داشت.
هان برای چند لحظه هیچ حرفی نزد.
قلبش بیدلیل تندتر میزد.
در همان لحظه، گوشی مینهو زنگ خورد.
شماره ناشناس...
مینهو تماس را وصل کرد.
صدای مردی با خندهای سرد از آن طرف خط آمد.
مرد : این فقط یه سلام بود، اقای لی مینهو...
تماس قطع شد.
مینهو بدون اینکه چیزی بگوید، صفحهی خاموش گوشی را نگاه کرد.
اما هان برای اولین بار...
ترس را در نگاه سرد او دید.
پایان پارت ۱۸
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
Part 18
همه به صفحهی لپتاپ خیره شده بودند.
چراغ قرمز زیر ماشین، هر چند ثانیه یکبار چشمک میزد.
سکوت...
هیونجین: همه از پارکینگ خارج بشن.
افراد عمارت بدون سؤال، شروع به تخلیهی پارکینگ کردند.
مینهو به فلیکس گفت :
مینهو: به سیستم وصلش کن.
فلیکس سریع انگشتهایش را روی کیبورد حرکت داد.
چند ثانیه بعد اخم کرد.
فلیکس: نه...
مینهو: چی؟
فلیکس: بمب هوشمنده ، به سیستم ما وصل نمیشه .
چان آرام گفت:
چان: پس فقط یه هدف داشته...
همه همزمان به ماشین نگاه کردند.
ماشینی که چند دقیقه قبل، هان و مینهو داخلش بودند.
هان زیر لب گفت:
هان: یعنی... اگر مستقیم میومدیم پایین...
هیونجین حرفش را کامل کرد.
هیونجین: الان زنده نبودیم.
...
چند دقیقه بعد، تیم خنثیسازی بمب وارد پارکینگ شد.
همه از پشت شیشه نگاه میکردند.
یکی از مأمورها آرام درِ ماشین را باز کرد.
دستش را به سمت بمب برد...
همان لحظه صدای بیسیمش بلند شد.
[توقف! دست نزنید!]
مأمور سریع عقب کشید.
مأمور: تلهست...
فلیکس با تعجب گفت:
فلیکس: تله؟
مأمور: اگر بمب رو جدا کنیم، همون لحظه منفجر میشه.
سکوت سنگینی برقرار شد.
چان با اخم گفت:
چان: یعنی از اول نمیخواستن ماشین منفجر بشه...
مینهو آرام ادامه داد:
مینهو: میخواستن مطمئن بشن چه کسی برای خنثی کردنش میاد.
همه فهمیدند...
دشمن فقط خطرناک نبود.
باهوش هم بود.
...
هان از کنار بقیه دور شد.
ذهنش بههم ریخته بود.
اگر آن روز مینهو او را از جلوی گلوله کنار نکشیده بود...
اگر چند دقیقه زودتر به پارکینگ آمده بودند...
ناگهان رشته افکارش با صدای قدم های یک نفر پاره شد
صدای قدمهایی پشت سرش می آمد.
برگشت.
مینهو بود.
مینهو: خوبی؟
هان چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
هان: یه سؤال دارم.
مینهو: بپرس.
هان: اگر اون گلوله به جای لباست... به خودت میخورد... باز میگفتی فقط یه خراشه؟
مینهو چند ثانیه به چشمهای هان نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
مینهو: تا وقتی تو سالم باشی... ارزشش رو داشت.
هان برای چند لحظه هیچ حرفی نزد.
قلبش بیدلیل تندتر میزد.
در همان لحظه، گوشی مینهو زنگ خورد.
شماره ناشناس...
مینهو تماس را وصل کرد.
صدای مردی با خندهای سرد از آن طرف خط آمد.
مرد : این فقط یه سلام بود، اقای لی مینهو...
تماس قطع شد.
مینهو بدون اینکه چیزی بگوید، صفحهی خاموش گوشی را نگاه کرد.
اما هان برای اولین بار...
ترس را در نگاه سرد او دید.
پایان پارت ۱۸
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
- ۱۸۲
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط