روزی حکیمی به شاگردانش گفت: می خواهیم یک بازی انجام دهیم.
روزی حکیمی به شاگردانش گفت: می خواهیم یک بازی انجام دهیم. شاگردان با خوشحالی گفتند چه بازی ؟! گفت: فردا هر کدام یک کیسه می اورید و در آن به تعداد آدمهایی که دوستشان ندارید و ازآنها بدتان می اید پیاز قرار دهید! روز بعد همه همان کار را کردند وهر کسی تعدادی پیاز در کیسه انداخت و آورد. حکیم گفت: تا وقتی نگفتم ،هر کدام آن کیسه را هر جا که می رود با خود ببرد. شاگردان بعد از مدتی از این وضع خسته شدند و به حکیم شکایت بردند: که پیازها گندیده و بوی تعفن آنها را اذیت میکند.. حکیم به آنها گفت: این شبیه وضعیتی است که کینه دیگران را در دل خود نگه داریم، این کینه و نفرت قلب ما را فاسد می کند و بیشتر از همه خودمان را اذیت خواهد کرد.
- ۴۸۰
- ۲۶ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط