{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت دوم اولین سرنخ

📖 قسمت دوم: اولین سرنخ

صبح روز بعد از شب بارانی، نور کم‌رنگ خورشید از پنجره به داخل دفتر کوچک لوسیانا می‌تابید.
لباس عروس هنوز روی صندلی افتاده بود، اما حالا حس حضور پرونده‌ی قتل سنگینی می‌کرد.

لوسیانا پرونده را باز کرد و صفحه‌ای را مرور کرد که به نظر نمی‌رسید در نگاه اول مهم باشد:
یک عکس تار، اثر انگشتی کوچک و یک یادداشت عجیب که رویش نوشته بود:

> «همه چیز آن‌طور که به نظر می‌رسد نیست…»



الکساندر وارد شد، قهوه در دست، نگاهش بین لوسیانا و پرونده در نوسان بود.
— «این عکس… مال کیه؟»
لوسیانا بدون نگاه کردن گفت:
— «معلوم نیست. ولی فکر کنم این اولین سرنخ واقعی باشه.»

هر دو به سکوت نشستند. ذهنشان پر از سؤال بود، اما هیچ کدام جرئت نکردند اولین کلمه را بگویند.
باد پرده را تکان داد و نور خورشید باعث شد اثر انگشت روی عکس کمی درخشش پیدا کند.

لوسیانا آهسته گفت:
— «الکساندر… ممکنه کسی این پرونده رو دنبال ما گذاشته باشه. کسی که ما حتی انتظارش رو نداریم.»

الکساندر سرش را تکان داد، مشتاق و نگران همزمان.
— «پس اولین قدم، پیدا کردن صاحب این اثر انگشته. و من قول می‌دم تا زمانی که حقیقت مشخص نشه، هیچ چیزی ما رو از هم جدا نکنه.»

صدای زنگ تلفن، سکوت دفتر را شکست.
همه چیز شروع شده بود، و اولین سرنخ فقط نوک کوه یخ بود…
دیدگاه ها (۰)

راز فاش نشده/The secret is not revealed. 👰🏻‍♀️🤵🏻

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط