{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانوم مدیرعامل

خانوم مدیرعامل

بعضی آدم‌ها درست در زمانی وارد زندگی‌ات می‌شوند که فکر می‌کنی مسیرت از قبل مشخص شده است.

نه برای اینکه چیزی را خراب کنند...

برای اینکه تمام آن چیزی را که درباره‌ی آینده‌ات تصور کرده‌ای، از نو بنویسند.

لی نِلا دختری نوزده‌ساله بود؛ آرام، ظریف و غرق در دنیای رنگ‌ها، پارچه‌ها و طرح‌هایی که ساعت‌ها در سکوت روی کاغذ جان می‌گرفتند.

او هیچ‌وقت تصور نمی‌کرد استعدادی که سال‌ها در اتاق کوچکش پنهان کرده، روزی او را درست مقابل مردی قرار دهد که تمام دنیای مد را زیر سلطه‌ی خودش داشت.

کیم تهیونگ.

مردی بیست‌وهفت‌ساله، صاحب بزرگ‌ترین شرکت طراحی و مد، با شخصیتی سرد، سخت‌گیر و غیرقابل‌پیش‌بینی.

مردی که برای همه یک مدیرعامل دست‌نیافتنی بود...

اما هیچ‌کس نمی‌دانست پشت آن نگاه سرد، چه رازهایی پنهان شده است.

در کنار نِلا، جانگ آنا قرار داشت؛ بهترین دوستش، دختری که از نِلا چیزی کم نداشت جز اینکه همیشه کمی بیشتر از حد معمول دردسر درست می‌کرد.

و درست در طرف دیگر این ماجرا، پارک مینهو بود؛ دوست نزدیک تهیونگ، مدیر بخش گرافیک شرکت و پسری که تنها به واسطه‌ی رابطه‌اش با آنا، پایش به زندگی نِلا باز شد.

چهار نفر...

چهار زندگی متفاوت...

و یک شرکت که قرار بود نقطه‌ی تلاقی تمام آن‌ها باشد.

نِلا برای پیدا کردن شغل وارد آن شرکت شد.

اما خیلی زود فهمید بعضی درها را که باز می‌کنی، دیگر راه برگشتی وجود ندارد.

چون گاهی...

یک مصاحبه‌ی کاری، می‌تواند آغاز یک داستان عاشقانه باشد.

و گاهی، بدترین اتفاق زندگی‌ات...

همان چیزی است که قرار است بهترین اتفاقش باشد.

«خانوم مدیرعامل»

داستان دختری که برای ساختن آینده‌اش وارد بزرگ‌ترین شرکت مد شد...

و نمی‌دانست قرار است روزی، خودش تبدیل به مهم‌ترین بخش زندگیِ مدیرعامل آن شرکت شود.

شخصیت‌ها

کیم تهیونگ | ۲۷ ساله
مدیرعامل و صاحب شرکت. سرد، سخت‌گیر، مغرور و به‌شدت موفق.

لی نِلا | ۱۹ ساله
طراح جوان و بااستعداد؛ آرام، ظریف و عاشق دنیای مد.

جانگ آنا | ۱۸ ساله
بهترین دوست نِلا و منشی بخش گرافیک.

پارک مینهو | ۲۷ ساله
مدیر بخش گرافیک و دوست نزدیک تهیونگ؛ دوست‌پسر آنا.

لی سونگ‌هو
پدر نِلا.

لی سِرین
مادر نِلا.

کیم جونگ‌سو
پدر تهیونگ.

کیم می‌هی
مادر تهیونگ.

---

گاهی فاصله‌ی میان «رئیس» و «کارمند» فقط یک قرارداد است...

اما وقتی قلب وارد ماجرا شود، هیچ قراردادی نمی‌تواند مرزها را حفظ کند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بچها اینم مقدمه هاش
اگر خوبه بگید که شروع کنم

لایکا باید بالای 1۴تا باشه کامنتاهم بالای 1۴
دیدگاه ها (۱۴)

نازم فالوشه... 🍡@kim_mania7

پارت سوم و آخر | اسم تونزدیک ساعت هفت عصر بود که تهیونگ و ما...

پارت دوم | نقشه‌ی پلیدانهفردای آن روز...صبحانه روی میز آماده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط