when silence became a scream p16
ساعت از ۳ صبح گذشته بود. عمارت در سکوتی مرگبار فرو رفته بود، اما اعضا، به دلیلِ اضطرابِ ناشی از شنیدنِ خبرِ تماسِ یونا، همگی در اتاقهایشان بیدار و گوشبهزنگ بودند.صدایِ کشیده شدنِ پایی روی کفِ سیمانیِ ورودی، سکوت را در هم شکست.یونا، با تمامِ توانِ باقیمانده، داشت به سمتِ پلهها میخزید. او دیگر ماسک نداشت. هودیِ او، حالا با لکههایِ تیره و نمناکِ خون، به بدنش چسبیده بود. او با یک دست، شکمش را فشار میداد و با دست دیگر، دیوار را میگرفت تا سقوط نکند.بنگچان که در راهرویِ طبقه اول بود، صدایِ لغزشِ پایی را شنید. او چراغ را روشن کرد و با وحشت، آنچه را که میدید، با چشمهایش باور نکرد.یونا، در حالی که صورتش از شدتِ درد و خستگی در هم رفته بود و موهایِ بلندش به خونِ صورتش چسبیده بود، در مقابلِ بنگچان و بقیهی اعضا که با شوکِ محض از اتاقهایشان بیرون آمده بودند، ایستاد. او دیگر آن دخترِ مغرور و بیتفاوت نبود؛ او فقط یک دخترِ ۲۰ سالهیِ زخمی بود که تمامِ دنیا به او زخم زده بود.چشمانِ سیاهِ کشیدهی یونا، که همیشه سرد و بیروح بود، حالا پر از اشک و التماس بود. او خواست چیزی بگوید، اما فقط خون از گوشهیِ لبش جاری شد. لایههای دفاعی، دیوارهایِ پنهانکاری و آن غرورِ کاذب، همگی در برابرِ نگاهِ دردناکِ او، فرو ریختند.بنگچان با صدایی که از ترس و پشیمانی به لرزه افتاده بود، به سمت او دوید: «یونا!»
در آن لحظهی تاریک، وقتی اعضا با دیدنِ وضعیتِ خونآلودِ او، تازه فهمیدند که چقدر در موردِ او اشتباه کرده بودند و چقدر در رنجِ او شریک بودند، حقیقتِ تلخِ زندگیِ او، نه با کلمات، بلکه با خون و اشکی که از چشمانِ بیدفاعش جاری بود، برملا شد.نگچان، که با دیدنِ آن صحنه نفسش در سینه حبس شده بود، اولین کسی بود که واکنش نشان داد. او با چشمانی که از شدتِ ترس و شوک گشاد شده بود، به سمتِ یونا دوید. «یونا! خدایا… تو داری خونریزی میکنی!»
در همین حال، هیونجین و فلیکس که از طبقه بالا پایین دویده بودند، با دیدنِ وضعیتِ یونا، در جای خود خشکشان زد. فلیکس، با صدایی که به سخرۀ میمانست، زمزمه کرد: «این… این چیه؟ اون چاقو…؟»
چانگبین با عجله به سمتِ گوشیِ روی میزِ نزدیکِ راهرو رفت. دستانش میلرزید. «من زنگ میزنم به اورژانس! باید سریع ببریمش بیمارستان!» او با صدایی لرزان و مضطرب، تا خواست شمارهی اورژانس شمارهگیری کند صدای مانعش شد.
«نه!»
در آن لحظهی تاریک، وقتی اعضا با دیدنِ وضعیتِ خونآلودِ او، تازه فهمیدند که چقدر در موردِ او اشتباه کرده بودند و چقدر در رنجِ او شریک بودند، حقیقتِ تلخِ زندگیِ او، نه با کلمات، بلکه با خون و اشکی که از چشمانِ بیدفاعش جاری بود، برملا شد.نگچان، که با دیدنِ آن صحنه نفسش در سینه حبس شده بود، اولین کسی بود که واکنش نشان داد. او با چشمانی که از شدتِ ترس و شوک گشاد شده بود، به سمتِ یونا دوید. «یونا! خدایا… تو داری خونریزی میکنی!»
در همین حال، هیونجین و فلیکس که از طبقه بالا پایین دویده بودند، با دیدنِ وضعیتِ یونا، در جای خود خشکشان زد. فلیکس، با صدایی که به سخرۀ میمانست، زمزمه کرد: «این… این چیه؟ اون چاقو…؟»
چانگبین با عجله به سمتِ گوشیِ روی میزِ نزدیکِ راهرو رفت. دستانش میلرزید. «من زنگ میزنم به اورژانس! باید سریع ببریمش بیمارستان!» او با صدایی لرزان و مضطرب، تا خواست شمارهی اورژانس شمارهگیری کند صدای مانعش شد.
«نه!»
- ۱.۴k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط