دو پارتی رین پارت یک
دو پارتی پارتی
شخصیت ها:رین،ا/ت
}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{
موقع شام بود که تو همه چیز رو اماده کرده بودی و نشستی روی صندلی که رین بیاد ۱۰ دقیقه گذشت دیدی نیومد و غذا داشت سرد میشد بدجوری عصبی میشی چون دیروز هم شام نخورد میری تو اتاق کارش که میبینی داره یاداشت برداری از بازی های فوتبالی میکنه که میری نزدیک و میبینی زیر چشماش از بیخوابی پف کرده
رین بدون این که نگاهت کنه میگه(باشه یه ۵ دقیقه دیگه میام)
که تو عصبی میشی و داد میزنی (رین بس کن دیگه همش به فکر اینایی؟؟تاحالا شده به من اهمیت بدی...اصلا من به درک چرا انقدر داری به خودت فشار میاری؟؟عیبی نداره اگه یک گل هم بزنی. به فکر خودت باش.... هفته دیگه مسابقه داری بعد میخوای اینطوری بری برای مسابقه؟ تو اصلا چیزی نمیخوری حداقل....)
صدات کمی لرز میگیره و اروم میگی(حداقل بخاطر منم که شده یه چیزی بخور و استراحت کن)
و از از اتاق بیرون میری که رین تعجب میکنه چون تاحالا اینطوری ندیده بودتت و خودشو مقصر میدونه
قبل از اینکه تو بری توی اتاق کارش،رین داشت دقیقا چیکار میکرد؟
《رین داشت بازی هارو تحلیل میکرد که پیامکی به گوشیش امد وقتی باز کرد با پس زمینه گوشیش که عکس تو بود مواجه میشه و به این فکر میکنه که چرا نتونسته انقدر که باید محبت به تو نکرده.و به این فکر میکرد که شاید بهتره بعد مسابقه به جاهایی که دوست داری ببرتت که تو رفتی تو اتاقش و اینطوری شد》
تو شام تو زود میخوری و وسایل رو جمع میکنی و برای غذای رین یه در پوش میذاری که گرم بمونه و سرد سرد نخوره که دل درد بگیره《یعنی اگه قدرتو ندونست بگو برم بزنمش🗿😊🔪》
نصفه شب بود که رین میره و میبینه روی غذاش در پوش گذاشتی که سرد نشه یه لبخند کوچیکی میزنه اما خوب هنوز از دست خودش ناراحته غذاشو که خورد میاد و میبینه قبل از اینکه خوابت عمیق شه گریه کرده بودی اروم میاد بوست میکنه و تورو تو بغلش میبره و میخوابه
صبح زود با صدای افتادن چیزی بیدار میشی که میبینی رین نیست میری آشپزخونه میبینی داشت صبحونه درست میکرد
ا/ت(رین چیکار میکنی؟)
رین(هیچی برو بخواب)
ا/ت با لبخند شیطونی(چرا چیزی شده؟)
رین اروم میگه(ا/ت ازت معذرت میخوام حق با توئه نباید اینطوری میکردم.....میخواستم از دلت در بیارم که اینطوری شد)
《این بچه ما دست پا چلفته نیس اما حواسش و فکرش رفت طرف اینکه چطوری بازی رو انجام بدن که صبحونه آتیش میگیره و از دست ایشونم هیچی بر نمیاد و یهو ماهیتابه از دستش میوفته( میدونم بد گفتم ولی خودتون بفهمید چی گفتم)》
شخصیت ها:رین،ا/ت
}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{
موقع شام بود که تو همه چیز رو اماده کرده بودی و نشستی روی صندلی که رین بیاد ۱۰ دقیقه گذشت دیدی نیومد و غذا داشت سرد میشد بدجوری عصبی میشی چون دیروز هم شام نخورد میری تو اتاق کارش که میبینی داره یاداشت برداری از بازی های فوتبالی میکنه که میری نزدیک و میبینی زیر چشماش از بیخوابی پف کرده
رین بدون این که نگاهت کنه میگه(باشه یه ۵ دقیقه دیگه میام)
که تو عصبی میشی و داد میزنی (رین بس کن دیگه همش به فکر اینایی؟؟تاحالا شده به من اهمیت بدی...اصلا من به درک چرا انقدر داری به خودت فشار میاری؟؟عیبی نداره اگه یک گل هم بزنی. به فکر خودت باش.... هفته دیگه مسابقه داری بعد میخوای اینطوری بری برای مسابقه؟ تو اصلا چیزی نمیخوری حداقل....)
صدات کمی لرز میگیره و اروم میگی(حداقل بخاطر منم که شده یه چیزی بخور و استراحت کن)
و از از اتاق بیرون میری که رین تعجب میکنه چون تاحالا اینطوری ندیده بودتت و خودشو مقصر میدونه
قبل از اینکه تو بری توی اتاق کارش،رین داشت دقیقا چیکار میکرد؟
《رین داشت بازی هارو تحلیل میکرد که پیامکی به گوشیش امد وقتی باز کرد با پس زمینه گوشیش که عکس تو بود مواجه میشه و به این فکر میکنه که چرا نتونسته انقدر که باید محبت به تو نکرده.و به این فکر میکرد که شاید بهتره بعد مسابقه به جاهایی که دوست داری ببرتت که تو رفتی تو اتاقش و اینطوری شد》
تو شام تو زود میخوری و وسایل رو جمع میکنی و برای غذای رین یه در پوش میذاری که گرم بمونه و سرد سرد نخوره که دل درد بگیره《یعنی اگه قدرتو ندونست بگو برم بزنمش🗿😊🔪》
نصفه شب بود که رین میره و میبینه روی غذاش در پوش گذاشتی که سرد نشه یه لبخند کوچیکی میزنه اما خوب هنوز از دست خودش ناراحته غذاشو که خورد میاد و میبینه قبل از اینکه خوابت عمیق شه گریه کرده بودی اروم میاد بوست میکنه و تورو تو بغلش میبره و میخوابه
صبح زود با صدای افتادن چیزی بیدار میشی که میبینی رین نیست میری آشپزخونه میبینی داشت صبحونه درست میکرد
ا/ت(رین چیکار میکنی؟)
رین(هیچی برو بخواب)
ا/ت با لبخند شیطونی(چرا چیزی شده؟)
رین اروم میگه(ا/ت ازت معذرت میخوام حق با توئه نباید اینطوری میکردم.....میخواستم از دلت در بیارم که اینطوری شد)
《این بچه ما دست پا چلفته نیس اما حواسش و فکرش رفت طرف اینکه چطوری بازی رو انجام بدن که صبحونه آتیش میگیره و از دست ایشونم هیچی بر نمیاد و یهو ماهیتابه از دستش میوفته( میدونم بد گفتم ولی خودتون بفهمید چی گفتم)》
- ۱۷.۷k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط