{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای دور ترین دور ترین دورترین یار

ای دور ترین دور ترین دورترین یار
باید بنویسم غزلی از غم بسیار

در هر نفسی یاد تو اندوه بزرگیست
در اینه ها خیره شدم بعد تو هر بار

ما هر دو از اندیشه ی بسیار شکستیم
بگذار رها گردم از این خانه ی غمبار

با هرنفسم یاد ؛ از اواز تو امد
باید بنوازم اثری با نفس تار

نقاش شوم رنگ کنم ظلمت شب را
شاید بکشم پنجره ای در دل دیوار

باید که تن از چشمه ی مهتاب بشویم
تا بشکند این بغض غم الوده ی تبدار

من پلک نبستم که تو از راه بیایی
شاید بدهی باز مرا وعده ی دیدار


افسوس که طی شد همه دوران جوانی
ای قافله ی عمر کمی دست نگهدار
دیدگاه ها (۱)

از بس شبیه شمع چکیدم دلم گرفت...از بس دویدم و نرسیدم دلم گرف...

کیش و مات تو شدم نابغه ی مهره ی دل ...دل مریخیِ من باخت به ت...

صافی آب مرا یادتوانداخت رفیقتودلت سبزلبت سرخچراغت روشننفست د...

حق نداری به کسی دل بدهی الا منپیش روی تو دوراهست فقط من یامن...

از این غمِ پنهانِ جگر سوز چه گویمچون دانه ی افتاده به مرداب،...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط