{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزگاری داشتیم و عشق بود و عشقحالی داشت

روزگاری داشتیم و عشق بود و عشق...حالی داشت
بی خیالِ زندگی بودیم و او در سر خیالی داشت

با "اشارتِ نظر"* آرامشِ دنیای هم بودیم
نامه هامان گرچه گاهی از غمِ دوری ملالی داشت

در پناهِ گیسوانش دستمان بر گردنِ هم بود
خلوتِ ما در هجومِ برف و باران "چتر" و "شال"ی داشت

عشقِ "حافظ" بود و با "شاخ نباتش" زندگی می کرد
شعر با قندِ لب و چشم سیاهش خطّ و خالی داشت

شب که می آمد به خوابم گود می افتاد آغوشم
ماهِ من بر گونه اش وقتی که می خندید "چال"ی داشت

گوشه ای تا صبح حالِ "منزوی" را بغض می کردیم
بی هوا باران که می آمد برایم دستمالی داشت

"زندگی می گفت:باید زیست...باید زیست"*...اما آه...
آخرین آغوشمان در باد...بغضی داشت...حالی داشت...!
دیدگاه ها (۹)

به تو مدیونم همیشه...به تو مدیونم همیشه مگه میشه بی تو باشم ...

آن چیزی که تنگ شده دل است برای تو و جهان است برای من …جایی ب...

دل به چشمای تو بستمتوشدی همه وجودمعشق تو باور من شد باتموم ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط