♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۶۷
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۶۷
یه سول بی گناه اشک میریخت و مقابله میکرد تا اینکه دردی توی شکم اش پیچید با آخی که کشید ایستاد کرد کت شلوار پوش ایستاد..: بهتره با پاهای خودتون بیایید هم کاره ما رو راحت کنید هم خودتونو اذیت نکنید هم کارام کمک تون میکنند
یه سول با ترس و بغض دست رو شکم اش گذاشت و لرزان لب زد : باشه .. باشه .. خودم میام..
محافظ های دیگری به سویش آمدن ولی یه سول با بغض لب زد : نزدیکم نشید.... خودم .. میام
........
سرو صداهای مردمی که درحال اعتراض بودن به گوش نایون میرسید تابلو های نوشته شده از اعتراض در دست هایشان بودن
بانوی مشکی پوش توی ماشین اش نشسته بود با عصبانیت خطاب به راننده اش گفت : زودتر از این مردم بگذر بخاطر پوستر های که اخیراً نصب شده همه از ما بدشون اومده
راننده جوان سری تکان داد نایون انگشتر مار مانندش را توی انگشتش تکان داد باید یه کاری میکرد تا این لک ننگ پاک بشه هر چه زودتر
با جدیت خطاب به راننده اش لب زد : برگرد عمارت
.....
13 ؛11
هویون با اشتهای آب میوه خوشمزه وارده آشپزخانه بزرگ سلطنتی مانند شد خدمتکار ها سخت مشغول درست کردن ناهار بودن خدمتکار مسنی به سمته هویون آمد و با احترام گفت : بانوی جوان چیزی لازم دارید
هویون لب تر کرد : آره میخوام واسم خودم آب میوه بریزم
خدمتکار با برداشتن لیوان شیشه ای لب زد : من برای شما میریزم
هویون لیوان شیشهای رو ازش گرفت و به سوی آب میوه های تازه با طعم انبه که درست کرده بودن رفت : لازم نیست خودم میریزم مرسی
خدمتکار لبخندی زد و همانجا کنار هویون ایستاد تا چیزی لازمش شد کمکش کنه همه خدمتکارای آنجا هویون را دوست داشتن
جرعه ای از آب میوه خنک و خوشمزه اش نوشید
ناگهان صدای مزاحم و لوس آری توی گوشش پیچید : هی خدمتکار واسه منم یکی از همین آب میوه بده فقط با طعم گیلاس
یه سول بی گناه اشک میریخت و مقابله میکرد تا اینکه دردی توی شکم اش پیچید با آخی که کشید ایستاد کرد کت شلوار پوش ایستاد..: بهتره با پاهای خودتون بیایید هم کاره ما رو راحت کنید هم خودتونو اذیت نکنید هم کارام کمک تون میکنند
یه سول با ترس و بغض دست رو شکم اش گذاشت و لرزان لب زد : باشه .. باشه .. خودم میام..
محافظ های دیگری به سویش آمدن ولی یه سول با بغض لب زد : نزدیکم نشید.... خودم .. میام
........
سرو صداهای مردمی که درحال اعتراض بودن به گوش نایون میرسید تابلو های نوشته شده از اعتراض در دست هایشان بودن
بانوی مشکی پوش توی ماشین اش نشسته بود با عصبانیت خطاب به راننده اش گفت : زودتر از این مردم بگذر بخاطر پوستر های که اخیراً نصب شده همه از ما بدشون اومده
راننده جوان سری تکان داد نایون انگشتر مار مانندش را توی انگشتش تکان داد باید یه کاری میکرد تا این لک ننگ پاک بشه هر چه زودتر
با جدیت خطاب به راننده اش لب زد : برگرد عمارت
.....
13 ؛11
هویون با اشتهای آب میوه خوشمزه وارده آشپزخانه بزرگ سلطنتی مانند شد خدمتکار ها سخت مشغول درست کردن ناهار بودن خدمتکار مسنی به سمته هویون آمد و با احترام گفت : بانوی جوان چیزی لازم دارید
هویون لب تر کرد : آره میخوام واسم خودم آب میوه بریزم
خدمتکار با برداشتن لیوان شیشه ای لب زد : من برای شما میریزم
هویون لیوان شیشهای رو ازش گرفت و به سوی آب میوه های تازه با طعم انبه که درست کرده بودن رفت : لازم نیست خودم میریزم مرسی
خدمتکار لبخندی زد و همانجا کنار هویون ایستاد تا چیزی لازمش شد کمکش کنه همه خدمتکارای آنجا هویون را دوست داشتن
جرعه ای از آب میوه خنک و خوشمزه اش نوشید
ناگهان صدای مزاحم و لوس آری توی گوشش پیچید : هی خدمتکار واسه منم یکی از همین آب میوه بده فقط با طعم گیلاس
- ۳.۲k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط