جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود
عقل سرپیچیده بود از آنچه دل فرموده بود

عقل با دل رو به رو شد ، صبح دلتنگی بخیر
عقل برمی گشت راهی را که دل پیموده بود

عقل کامل بود ، فاخر بود ، حرف تازه داشت
دل پریشان بود، دل خون بود، دل فرسوده بود

عقل منطق داشت ، حرفش را به کرسی می نشاند
دل سراسر دست و پا می زد ، ولی بیهوده بود
دیدگاه ها (۲)

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی از سربازی برمیگرده ...⛓️‍💥☘️ ╰┈➤ 𝑷...

{محکوم به لمس } part ۳ 杂交种 .. 18 سال بعد ....بیرون آمدن برا...

007-پنهان در مه - پارت ۷۷

پارت ۲۴صدایِ آهنگِ پرانرژیِ عروسی از داخلِ سالن می‌اومد، اما...

💗 قولی که شکستییک هفته گذشته بود.هفت روزی که ا.ت تلاش کرده ب...

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بودعقل سرپیچیده بود از آن...

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بودعقل سرپیچیده بود از آن...

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بودعقل سرپیچیده بود از آن...

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بودعقل سرپیچیده بود از آن...

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بودعقل سرپیچیده بود از آن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط