تک پارتی کوک✨✨ (وقتی مریض بودی و حواست به بچه نبود و اون
تک پارتی کوک✨✨ (وقتی مریض بودی و حواست به بچه نبود و اون میرفته زمین دستش یکم درد میگیره و کوک با تو دعوا میکنه)
ات: کوک عزیزم ببخشید دارم میگم حواست نبود بچه هواسش نبود خورد زمین
کوک: پس تو اونجا چغندری که هواست نیست میدونی من رو بچمون حساسم بعد حواست بهش نیست(داد)
ات: کوک ببخشید دارم میگم حواسم نبود سرم داد نزن
کوک: هرچقدر بخوام داد میزنم..... میدونی تو اصن یه هرزه ای لیاقت مادر بودن نداری
ات: اشک تو چشم جمع شد اون الان بهم گفت هرزه باورم نمیشه یهو بورام(اسم بچه است) با گریه اومد بغلم گفت مامان بابا چرا دارید دعوا میکنید
کوک: پرنسسم ما دعوا نمیکنیم
بورام: نه خودم دیدم داشتین دعوا میکردین (گریه)
ات: نه عزیزم ما دعوا نمیکردیم داشتیم حرف میزدیم یهو صدامون رفت بالا
بورام: واقعا (فین فین)
ات: اره عزیزم بیا بریم بخابیم برات داستان بگم
بورام: باشه(لبخند)
ویو ات:
رفتیم اتاق بورام براش داستان گفتم خوابید برا اینکه با کوک دعوا کرده بودم نرفتم تو اتاقمون کنار بورام خابیدم چند دقیقه بعد احساس کردم رو هوا معلقم دیدم کوک براید بغلم کرد گذاشت رو تخت
ات: هی ولم کن(با اخم کیوت)
کوک: حالا پیش من نمیخابی
ویو ادمین:
کوک رو ات خیمه زد و.... اسمات نمینویسم
ویو ات: صبح با دل درد بیدار شدم رفتم تو پذیرایی دیدم بورام و کوک بیدارن
بورام: مامان چرا پنگوئنی راه میری (تعجب)
ات(نگاه بد به جونگ کوک)
ویو کوک: رفتم اتو بغل کردم سرشو نوازش کردم
کوک: هیچی نیست بابایی مامان پاهاش درد میکنه
بورام: چرا
جونگ کوک:(لبخند شیطانی به ات) هیچی عزیزم برو بازی کن
بورام: باش
کوک اتو بغل کرد
کوک: ببخشید زندگیم کنترلمو از دست دادم تو که بانی خرگوشتو میشناسی(بغل و نوازش مو)
ات: اره.. دوست دارم
کوک: من عاشقتم (بوسیدن لب)
و این خانواده به خوبی و خوشی به کنار هم زندگی کردن و 100 سال بعد به پای هم فسیل شدن قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید تامام🤣😅
ات: کوک عزیزم ببخشید دارم میگم حواست نبود بچه هواسش نبود خورد زمین
کوک: پس تو اونجا چغندری که هواست نیست میدونی من رو بچمون حساسم بعد حواست بهش نیست(داد)
ات: کوک ببخشید دارم میگم حواسم نبود سرم داد نزن
کوک: هرچقدر بخوام داد میزنم..... میدونی تو اصن یه هرزه ای لیاقت مادر بودن نداری
ات: اشک تو چشم جمع شد اون الان بهم گفت هرزه باورم نمیشه یهو بورام(اسم بچه است) با گریه اومد بغلم گفت مامان بابا چرا دارید دعوا میکنید
کوک: پرنسسم ما دعوا نمیکنیم
بورام: نه خودم دیدم داشتین دعوا میکردین (گریه)
ات: نه عزیزم ما دعوا نمیکردیم داشتیم حرف میزدیم یهو صدامون رفت بالا
بورام: واقعا (فین فین)
ات: اره عزیزم بیا بریم بخابیم برات داستان بگم
بورام: باشه(لبخند)
ویو ات:
رفتیم اتاق بورام براش داستان گفتم خوابید برا اینکه با کوک دعوا کرده بودم نرفتم تو اتاقمون کنار بورام خابیدم چند دقیقه بعد احساس کردم رو هوا معلقم دیدم کوک براید بغلم کرد گذاشت رو تخت
ات: هی ولم کن(با اخم کیوت)
کوک: حالا پیش من نمیخابی
ویو ادمین:
کوک رو ات خیمه زد و.... اسمات نمینویسم
ویو ات: صبح با دل درد بیدار شدم رفتم تو پذیرایی دیدم بورام و کوک بیدارن
بورام: مامان چرا پنگوئنی راه میری (تعجب)
ات(نگاه بد به جونگ کوک)
ویو کوک: رفتم اتو بغل کردم سرشو نوازش کردم
کوک: هیچی نیست بابایی مامان پاهاش درد میکنه
بورام: چرا
جونگ کوک:(لبخند شیطانی به ات) هیچی عزیزم برو بازی کن
بورام: باش
کوک اتو بغل کرد
کوک: ببخشید زندگیم کنترلمو از دست دادم تو که بانی خرگوشتو میشناسی(بغل و نوازش مو)
ات: اره.. دوست دارم
کوک: من عاشقتم (بوسیدن لب)
و این خانواده به خوبی و خوشی به کنار هم زندگی کردن و 100 سال بعد به پای هم فسیل شدن قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید تامام🤣😅
- ۲۵۰
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط