𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌
𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌
Part 20
صبح روز بعد، هیونجین دستور داد تمام افراد نزدیک به خاندان سلطنتی بررسی شوند.
چان و مینهو مسئول بررسی نگهبانها شدند.
سونگمین و چانگبین اسناد خانوادگی را بررسی کردند.
فلیکس و هان هم در اتاق مطالعه بودند.
هان: فکر میکنی کیه؟
فلیکس: نمیدونم.
هان: اون نوشته گفت کسی که از اول کنارمونه.
فلیکس به هان نگاه کرد.
هان: چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
فلیکس: هیچی.
هان: فلیکس.
فلیکس: فقط دارم فکر میکنم.
هان: خب منم فکر میکنم.
فلیکس: به چی؟
هان: اینکه شاید جواب خیلی نزدیکتر از چیزیه که فکر میکنیم.
در همان لحظه جونگین وارد شد.
جونگین: فلیکس، دنبال تو میگشتم.
هان: چرا؟
جونگین: چون توی آرشیو یه سند درباره خاندانهای اشرافی پیدا کردم.
فلیکس: چیزی درباره وارث؟
جونگین سر تکان داد.
جونگین کاغذ را روی میز گذاشت.
جونگین: خاندان من...
مکث کرد.
جونگین: از نسل یکی از خاندانهای نگهبان بوده.
فلیکس خشکش زد.
هان: چی؟
جونگین: خودم هم تازه فهمیدم.
فلیکس به او نزدیک شد.
فلیکس: پس ممکنه...
جونگین: شاید.
اما قبل از اینکه ادامه بدهد...
درد شدیدی در سرش پیچید.
جونگین دستش را روی پیشانی گذاشت.
فلیکس: جونگین؟
رایحهی سیب سبز او ناگهان در اتاق پخش شد.
هان: فلیکس...
چشمهای جونگین برای لحظهای تغییر کرد.
و یک نور کمرنگ در دستش ظاهر شد.
همه ساکت شدند.
جونگین با ناباوری به دست خودش نگاه کرد.
جونگین: من... چی شدم؟
پایان پارت ۲۰
#فیک
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
#استری_کیدز
#استی
#چان
#لینو
#چانگبین
#هیونجین
#هان
#فلیکس
#سونگمین
#ای_ان
Part 20
صبح روز بعد، هیونجین دستور داد تمام افراد نزدیک به خاندان سلطنتی بررسی شوند.
چان و مینهو مسئول بررسی نگهبانها شدند.
سونگمین و چانگبین اسناد خانوادگی را بررسی کردند.
فلیکس و هان هم در اتاق مطالعه بودند.
هان: فکر میکنی کیه؟
فلیکس: نمیدونم.
هان: اون نوشته گفت کسی که از اول کنارمونه.
فلیکس به هان نگاه کرد.
هان: چرا اینطوری نگاهم میکنی؟
فلیکس: هیچی.
هان: فلیکس.
فلیکس: فقط دارم فکر میکنم.
هان: خب منم فکر میکنم.
فلیکس: به چی؟
هان: اینکه شاید جواب خیلی نزدیکتر از چیزیه که فکر میکنیم.
در همان لحظه جونگین وارد شد.
جونگین: فلیکس، دنبال تو میگشتم.
هان: چرا؟
جونگین: چون توی آرشیو یه سند درباره خاندانهای اشرافی پیدا کردم.
فلیکس: چیزی درباره وارث؟
جونگین سر تکان داد.
جونگین کاغذ را روی میز گذاشت.
جونگین: خاندان من...
مکث کرد.
جونگین: از نسل یکی از خاندانهای نگهبان بوده.
فلیکس خشکش زد.
هان: چی؟
جونگین: خودم هم تازه فهمیدم.
فلیکس به او نزدیک شد.
فلیکس: پس ممکنه...
جونگین: شاید.
اما قبل از اینکه ادامه بدهد...
درد شدیدی در سرش پیچید.
جونگین دستش را روی پیشانی گذاشت.
فلیکس: جونگین؟
رایحهی سیب سبز او ناگهان در اتاق پخش شد.
هان: فلیکس...
چشمهای جونگین برای لحظهای تغییر کرد.
و یک نور کمرنگ در دستش ظاهر شد.
همه ساکت شدند.
جونگین با ناباوری به دست خودش نگاه کرد.
جونگین: من... چی شدم؟
پایان پارت ۲۰
#فیک
#هیونلیکس
#مینسونگ
#چانمین
#چانگین
#استری_کیدز
#استی
#چان
#لینو
#چانگبین
#هیونجین
#هان
#فلیکس
#سونگمین
#ای_ان
- ۲۵۴
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط