{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش 
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست 
من در پی خویشم به تو بر می‌خورم اما 
آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست 
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است 
حیثیت این باغ منم خار و خسی نیست 
امروز که محتاج توام جای تو خالی است 
فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست 
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است 
وقتی همه‌ی بودن ما جز هوسی نیست🌷

هوشنگ ابتهاج🌷#کمپین_حال_خوب🌷🌱
دیدگاه ها (۱)

برف هفت سالگی ام را بخاطر صدای مادرم دوست داشتم ....پاشو ببی...

تو زندگی هدفت چیهتو به دنیا اومدی که بزرگ بشی و رشد کنی و رو...

یک چیزی را هیچ وقت نفهمیدم،چطور میشود کارناوال و مراسم انتخا...

از کارهای اشتباهم پشیمان نیستماز کارهای خوبی که برای افراد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط