p29
وقتی به عمارت خانواده لی رسیدند، مینهو در را با چنان قدرتی لگد زد که چارچوبِ در از جا کنده شد. او مستقیم به سمتِ عمو رفت و او را به دیوار کوبید«کجاست؟ یونا رو تو دزدیدی؟قبل از اینکه تمومِ اعضایِ بدنت رو خرد کنم حرف بزن!» مینهو با فریادی که سکوتِ خانه را در هم شکست، غرید.عمو، با چهرهای رنگپریده اما با پوزخندی از سرِ لجاجت، گفت: «من؟ من که کاری نکردم! شاید خودش گم شده باشه!»در همان حال، بنگچان که در سالن راه میرفت، متوجهِ چیزی شد. او روی زمین، در نزدیکیِ یکی از ستونها، چیزی درخشید. او خم شد و با انگشتانِ لرزانش، گیرهیِ سرِ ظریف و صورتیِ یونا را از روی فرش برداشت.بنگچان با صدایی که از شدتِ خشم، به زمزمهای لرزان تبدیل شده بود، مینهو را صدا زد: «مینهو! این گیرهیِ یوناست… اون اینجا بوده.»مینهو در حالی که هنوز عمو را در چنگ داشت، تکانی خورد. ذهنش به سرعت به عقب رفت. خاطراتِ تلخِ دورانِ کودکیِ یونا، تصویرِ آن دخترکِ کوچک که با چشمانی اشکآلود در انباریِ زیرِ شیروانی زندانی شده بود، از مقابلِ چشمانش گذشت.«انباری…» مینهو با وحشتی که در چشمانش موج میزد، زمزمه کرد. «اون رو بردن انباری زیرشیروونی! همونجایی که یونا رو زندانی میکردن!»مینهو با تمامِ توان، عمو را هل داد و درگیرِ دعوایِ فیزیکی و لفظی با او شد، در حالی که بنگچان، بدونِ لحظهای درنگ، با سرعتِ تمام به سمتِ ساختمانِ متروکهیِ پشتِ خانه دوید.بنگچان از پلههایِ چوبیِ پوسیده بالا میرفت. قلبش در سینهاش میکوبید. وقتی درِ سنگینِ انباری را با محکم باز کرد، بویِ غبار و تاریگی، گلویش را فشرد. و بعد، او را دید.یونا، مانندِ یک گلدانِ شکسته، روی زمینِ خاکآلود افتاده بود. موهایِ بلند و مشکیاش مثلِ یک ردایِ سیاهِ سوخته، دورِ بدنِ کوچک و بیجانش پخش شده بود. بنگچان با لرزشِ دست، به سمتش دوید. وقتی او را در آغوش کشید، لرزشِ بدنِ یونا، او را از درون پاره کرد. او متوجهِ کبودیهایِ بنفش و قرمز بر رویِ بازوها و گونههایِ بیرنگِ او شد.یونا، در حالتِ نیمههوشیاری، در حالی که چشمانش فقط ذرهای باز بود، لرزید. او انگار در میانِ کابوس و واقعیت معلق بود. نامی را زیرِ لب، به سختی زمزمه کرد: «بـ… بـنگچان…»بنگچان، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود اما سعی میکرد با قدرتِ خود، یونا را حفظ کند، صورتِ او را میانِ دستانش گرفت. او موهایِ او را نوازش کرد، اما این بار، نوازشی از سرِ درماندگی و عشق.«آره… من اینجام. من اینجام، پرنسس کوچولو…»
- ۱۲۳
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط