{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p4

p4

ویو تهیونگ:به رفتنش داشتم نگاه میکردم نه داشتم به رفتن زندگیم نگاه میکرد
نگاهمو گرفتم دادم به پنجره
دقیقه ها بهش خیره شده بودم
دوباره میتونستم اون دستای ظریفش رو تو دستام بگیرم دوباره فرصت زندگی رو داشتم؟؟

*بعد از یک روز

دکتر:حالت زیاد تعرفی نداره
چیزی شده؟؟

تهیونگ:نه چیز نشده کل زندگیم داره میره

دکتر:اره خب مشکل قلب سخته

ولی تو نمیفهمی من راجب قلب حرف نمیزنم هیچکس نمیفهمید زندگی من دست اون دختر بود که رفت
باید میرفت چقدر میتونست تحملم کنه
کاغذ و خودکار رو برداشتم با وجودی که درد رو تو قلبم احساس میکردم
به هوای بارونی خیره شدم
دقیقه ها خیره شدم
ولی هیچی نمیتونست حس منو به اون توصیف کنه
بار ها به در خیره شدم تا بیاد ولی نبود
نبودنش برام مثل مرگ بود
نه چهره زیبایی داشت نه صدای خوب نه چیز دیگه ایی من عاشق خودش نبودم من عاشق قلبش بودم
قلبی که با این وضعیت بازم خواست رهام نکرد.....

۱۲ لایک
۳ کامنت
دیدگاه ها (۰)

خیلی جالبه!

اتفاق شیرین

دوست عزیز...خوشت نمیاد نگاه نکن و سرتو در بیار از پیجم خب؟و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط