تا که گیسوی سیاهت را تو افشان می کنی
تا که گیسوی سیاهت را تو افشان می کنی
روی مه رویان عالم را پریشان می کنی
می روی آرام با ناز از میان دشت گل
پشت سر اندر دل آلاله طوفان می کنی
گاهی اندر آسمان دل از ستاره می بری
ماه را با برق چشم خویش رخشان می کنی
گر خرامان،مسجدی را از مقابل بگذری
عالمان دین همه بی دین و ایمان می کنی
با همه می خندی و یار رقیبان می شوی
حال من می دانی و هم این و هم آن می کنی
می برد هوش از سرم جادوی چشمان خمار
پشت مژگانت دلم را باز زندان می کنی
روی مه رویان عالم را پریشان می کنی
می روی آرام با ناز از میان دشت گل
پشت سر اندر دل آلاله طوفان می کنی
گاهی اندر آسمان دل از ستاره می بری
ماه را با برق چشم خویش رخشان می کنی
گر خرامان،مسجدی را از مقابل بگذری
عالمان دین همه بی دین و ایمان می کنی
با همه می خندی و یار رقیبان می شوی
حال من می دانی و هم این و هم آن می کنی
می برد هوش از سرم جادوی چشمان خمار
پشت مژگانت دلم را باز زندان می کنی
- ۹۱۰
- ۱۷ خرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط