{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا که گیسوی سیاهت را تو افشان می کنی

تا که گیسوی سیاهت را تو افشان می کنی
روی مه رویان عالم را پریشان می کنی

می روی آرام با ناز از میان دشت گل
پشت سر اندر دل آلاله طوفان می کنی

گاهی اندر آسمان دل از ستاره می بری
ماه را با برق چشم خویش رخشان می کنی

گر خرامان،مسجدی را از مقابل بگذری
عالمان دین همه بی دین و ایمان می کنی

با همه می خندی و یار رقیبان می شوی
حال من می دانی و هم این و هم آن می کنی

می برد هوش از سرم جادوی چشمان خمار
پشت مژگانت دلم را باز زندان می کنی
دیدگاه ها (۸)

به مخلوقان خود بخشید آن چشمان زیبا راکه دنیا بنگرند وان حوری...

نگاهم میکنی هر روزتو چون یک عادت مبهمکه این چشمان زیبا را نم...

تابه چشمان تودیدم چشم من شد بازترخلقت احساس مــن! وی از ازل ...

هزاران باغ نرگس هدیه بر چشمان زیباهزاران ماه تابان میکنم مهم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط