{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خب داستان زندگی خودمو براتون میگم پس خوب گوش کنین داستان

خب داستان زندگی خودمو براتون میگم پس خوب گوش کنین داستان از اینجا شروع میشه که:
من از وقتی یادم میاد فکر کنم 5 یا 4سالم بودبی پدر و مادر بود همیشه تنها بود اون موقع باید برای زنده موند خیلی سختی می کشیدی یه روز که اون روز مهم ترین روزم بود یه مرد خیلی مهربون که چشم‌ یه ذره رگ بنفش زده بود اومد پیشم دست مهربونشو کشید رو سرمو گفت میای با من منم که چون تو چشماش مهربونی دیدم حس امنیت به من دست داد باهاش رفتم..
بعد یکم راه رفتیم راهای کج رفتیم یه دفعه که از پشت دخترا عبور کردیم رسیدم به یه حیاط بزرگ سر سبز که یه امارت بزرگ هم داشت منم با چشمای کنجکاوم همجا رو نگاه می کرد اونجا هم سنای من زیاد بود بزرگ تر از منم پیدا می‌شد البته چند تا دختر خیلی مهربونم به من چپ چپ نگاه می کردن
خلاصه چند روز گذشت من میخواستم با اونابای و سانمی و گیو دوست بشم که هر بار می رفتن با بدرفتاری و سردی ردم می کردن
فقط با رنکگو و تنگن دوست شدم و شاگرد تنگن بودم
تنگن بخاطره جذابیم ونازیم درخشانی منو قبول کرد هر چند که من چیزای ساده دوست داشتم رنکگو هم که چون غذا هام خوشمزه بود باهاش اینجوری دوست شدم بعد و با چند تا دختر مهربونم دوست شدم
خلاصه یه ماه گذشت
من تمریناتم شروع کرده بودم از همه پسرا هم قوی تر بودم داخل 5 سالگی فقط چندتا تکنیک بلد بودم(تو آتشین، بدل درست کردن، هدف گیرم عالی بود، وکار با شمشیر هم زیاد فعلا خوب نبود، ولی خیلی باهوش بودم) خب حالا یه روز دوتا دختر اومده بودن به سپاه و کنار گیومی همیجا هاشیرای سنگ بودن خواهری کوچو کاناعه وشینبو بودن دیگه خلاصه از اونجا عشق در نگاه اول رخ داد وقتی من چشمم به شینبو خورد یه دل نه صدل عاشق شدم دوسش داشتم یه حس خوبی تو دلم بود قلب تند تند می زد کلیم ذوق داشتم ولی نمی دونم چجوری خلاصه دوسش داشتم دیگه بعد همون که همون گیومی همیجا هاشیرای سنگ اونا رو برد پیش ارباب بعد از یه ساعت گذشت ارباب منو صدا کرد خلاصه منو به اونا معرفی کرد از اون به بعد من مسعول مراقبت از اونا شده بودم انقدر ذوق داشته بودم من به اونا بچه ها رو سالن تمرین و وخونه جدیدشون نشون دادم براشون ناهار پختم تو درساشونم کمک می کرد و راستی شینبو سان آنقدر ناز دوست داشتنی غذا می خورد که خودمم یادم رفته بود غذا بخورم و البته برخلاف ظاهر نحیفش روخ خیلی پرجنب و جوشی داشت
فکرکنم اگه ادامه بدم دیگه خسته میشین واسه همین اگه دوست دارین به صورت کمیکی و جم و جور با دقت براتون بگم بگین تو نظر ها
دیدگاه ها (۰)

همیشه به زمین نگاه کن چون تو آسمونم چیزایی قشنگی وجود داره ک...

....

‏🐥[۱۴:۰۲ ~ ۱۴:۰۳ به وقت کره]•عکس•کی بیشتر شبیه بچس؟‏ㅋㅋㅋㅋㅋㅋㅋب...

شاید باور نکنین ولی حسین میناپور اولین خواننده‌ای هستش که دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط