زیر بارانم و اشک بر گونه رقصان می رود
هق هق گریه چو باران سوی ناودان میرود
نوگلی بودم غزل خوان و فلک باغم ستاند
اینچنین است سرنوشت آنگه که باغبان میرود
عیب من عاقل بدید و طعنه بر عقلم زند
وا نهاده عقل و سر بی عقل و نادان میرود
حالیا من هم زمانی عاقلی در خیل دانایان بُدم
دل گرفتار غم عشق است و نالان میرود
دل من آسوده بود و مهر کس در دل نداشت
شعله ای در دل شد و نالان و سوزان میرود
عشق اعظم قلب من صد شرحه کرده با فراق
شرحه کرده قلب و لیک آرام و خندان میرود
آتشی دارم به جان کز عشق او شعله زند
ای خوش آن آتش که دودش سوی خوبان میرود
قصه من و فراقش قصه درد و دواست
اگر هم خدا بخواهد سوی درمان میرود
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.