{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟ 

یا گرفته است هنوز ؟ 

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آفتابی به سرم نیست 

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه 

آنچنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه 

در همین یک قدمی می ماند 

کورسویی ز چراغی رنجور 

قصه پرداز شب ظلمانیست 

نفسم می گیرد 

که هوا هم اینجا زندانی ست 

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است ..

یاد رنگینی در خاطر من 

گریه می انگیزد 

ارغوانم آنجاست 

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید 

چون دل من که چنین خون ‌آلود 

هر دم از دیده فرو می ریزد 

ارغوان 

این چه رازیست که هر بار بهار 

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید؟ ...

« هوشنگ ابتهاج »
دیدگاه ها (۱)

در لابلای روزمرگی هایت، آنجا که بغض گلویت را میفشارد و به اف...

بعضــــــــی آدما می بوسنت، و بعد از مدتی، یجوری آروم و بی ص...

قسم به یادت که نامت را بر تک تک ثانیه های عمرم روی قلبم حک ک...

اینم سیزده بدر حقیقی!.. متاسفانه مامانم انگاری تازه فهمیده س...

ارغوان شاخه همخون جدا ماندهٔ منآسمان تو چه رنگ است امروز؟آفت...

ارغواناین چه رازیست که هر بار بهاربا عزای دل ما می‌آید؟که زم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط