رمان چند پارتی
رمان چند پارتی
پارت ۷
اسم: ((مال باکوگو))
『☆.𓋼𓍊〢』ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به محض اینکه وارد خانه شد.
میتا را صدا زد
باکوگو:میتاا من برگشتممم
ولی صدایی از طرف میتا به گوشش نرسید
باکوگو کمی نگران بود
دوباره میتا را صدا زد
ایندفعه به اتاق خوابشان رفت
و دید میتا دراز کشیده و چشمانش بسته است
فکر کرد میتا خوابه
رفت و خواست بیدارش کنه
ولی میتا بیدار نشد..
باکوگو که فهمید میتا بیهوش شده
سریع میتا را براید استایل بغل کرد و بردتش بیمارستان وقتی از خانه خارج شدند باکوگو میتا را روی صندلی شاگرد گذاشت و کمربند او را بست و با سرعتی باورنکردنی از ماشین ها جلو میزد و جلو تر میرفت و زمانی که بالاخره به بیمارستان رسید سریع میتا را بلند کرد(براید استایل) و برد و روی برانکارد گذاشت و تمام پرستار ها با سرعت میتا رو بردن داخل اوتاق و در و بستن و باکوگو پشت در منتظر وایستادن بود و انگار عصبی بود...
بعد از نیم ساعت یکی از پرستار ها اومد
پرستار: شما آقای کاتسوکی هستید؟
باکوگو: بله ، حالش چطوره اتفاقی براش افتاده!؟
پرستار: معلوم نیست به خواطر رابطه ی جنسی شدید دیگه باکره نیست و انگار جنین در همون روز فوت کرده.
باکوگو شوکه شد و کمی احساس گناه کرد و ، روی صورتش سایه افتاد و با یک نگاه نگران و صدای آروم و نا امید پرسید: خوب چه اتفاقی میوفته؟
پرستار: جنین و کشیدیم بیرون ، حالش خوبه ولی نمیتونه تا چند روز راه بره و باید استراحت کنه...پرستار مکث کرد با گرمی گفت: بابت این اتفاق و مرگ بچتون عذر میخوام امید وارم حالش بهتر بشه.
ولی نگران نباشید الان میتونید برید و ببینیدش الان به هوش اومده.
باکوگو به محض شنیدن این رفت سمت اوتاق و در باز کرد میتا رو دید که پرستار دیگری آروم داره بهش آب میده باکوگو آروم شد و آذوم رفت سمت میتا ، میتا لبخند زد و با هیجان به باکوگو نگاه کرد
میتا: باکوگو اومدی! کجا بودیییییییییی!؟
باکوگو: اینجام اینجام ...حالت خوبه درد داری؟
میتا: خیلی بد نیستم کم کم دارم عادت میکنم... دردش خیلی زیاد نیست ... میتا مکث کرد با یکم ناراحتی گفت : ولی هنوز ناراحتم که جنین...اون روز مرد...
باکوگو سرش و خم کرد و با شرمساری گفت: معذرت میخوام..زیاده روی کردم... فقط نمیخواستم مال شخص دیگه ای باشی...
میتا آروم لبخند زد و سر باکوگو رو ناز کرد
میتا با شوخ طبعی: چرا انقد مثل گربه کوچولو ها شدی! اینجوری نگو من حالم خوبه!
باکوگو دست میتا را برداشت و کف دستش و بوسید و نوازش کرد،
باکوگو: باشه دیگه نمیگم ...پس حالت خوبه دیگه؟
میتا با خشم ساختگی: گفتم حالم خوبه!
باکوگو دستاش و به نشانه ی تسلیم برد بالا و لبخند زد: باش باش ببخشید .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد دو هفته و رفتن به خانه:
بقیه رومان ، برای بعداً
کونم خیلی گشادههههعععععع
پارت ۷
اسم: ((مال باکوگو))
『☆.𓋼𓍊〢』ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به محض اینکه وارد خانه شد.
میتا را صدا زد
باکوگو:میتاا من برگشتممم
ولی صدایی از طرف میتا به گوشش نرسید
باکوگو کمی نگران بود
دوباره میتا را صدا زد
ایندفعه به اتاق خوابشان رفت
و دید میتا دراز کشیده و چشمانش بسته است
فکر کرد میتا خوابه
رفت و خواست بیدارش کنه
ولی میتا بیدار نشد..
باکوگو که فهمید میتا بیهوش شده
سریع میتا را براید استایل بغل کرد و بردتش بیمارستان وقتی از خانه خارج شدند باکوگو میتا را روی صندلی شاگرد گذاشت و کمربند او را بست و با سرعتی باورنکردنی از ماشین ها جلو میزد و جلو تر میرفت و زمانی که بالاخره به بیمارستان رسید سریع میتا را بلند کرد(براید استایل) و برد و روی برانکارد گذاشت و تمام پرستار ها با سرعت میتا رو بردن داخل اوتاق و در و بستن و باکوگو پشت در منتظر وایستادن بود و انگار عصبی بود...
بعد از نیم ساعت یکی از پرستار ها اومد
پرستار: شما آقای کاتسوکی هستید؟
باکوگو: بله ، حالش چطوره اتفاقی براش افتاده!؟
پرستار: معلوم نیست به خواطر رابطه ی جنسی شدید دیگه باکره نیست و انگار جنین در همون روز فوت کرده.
باکوگو شوکه شد و کمی احساس گناه کرد و ، روی صورتش سایه افتاد و با یک نگاه نگران و صدای آروم و نا امید پرسید: خوب چه اتفاقی میوفته؟
پرستار: جنین و کشیدیم بیرون ، حالش خوبه ولی نمیتونه تا چند روز راه بره و باید استراحت کنه...پرستار مکث کرد با گرمی گفت: بابت این اتفاق و مرگ بچتون عذر میخوام امید وارم حالش بهتر بشه.
ولی نگران نباشید الان میتونید برید و ببینیدش الان به هوش اومده.
باکوگو به محض شنیدن این رفت سمت اوتاق و در باز کرد میتا رو دید که پرستار دیگری آروم داره بهش آب میده باکوگو آروم شد و آذوم رفت سمت میتا ، میتا لبخند زد و با هیجان به باکوگو نگاه کرد
میتا: باکوگو اومدی! کجا بودیییییییییی!؟
باکوگو: اینجام اینجام ...حالت خوبه درد داری؟
میتا: خیلی بد نیستم کم کم دارم عادت میکنم... دردش خیلی زیاد نیست ... میتا مکث کرد با یکم ناراحتی گفت : ولی هنوز ناراحتم که جنین...اون روز مرد...
باکوگو سرش و خم کرد و با شرمساری گفت: معذرت میخوام..زیاده روی کردم... فقط نمیخواستم مال شخص دیگه ای باشی...
میتا آروم لبخند زد و سر باکوگو رو ناز کرد
میتا با شوخ طبعی: چرا انقد مثل گربه کوچولو ها شدی! اینجوری نگو من حالم خوبه!
باکوگو دست میتا را برداشت و کف دستش و بوسید و نوازش کرد،
باکوگو: باشه دیگه نمیگم ...پس حالت خوبه دیگه؟
میتا با خشم ساختگی: گفتم حالم خوبه!
باکوگو دستاش و به نشانه ی تسلیم برد بالا و لبخند زد: باش باش ببخشید .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد دو هفته و رفتن به خانه:
بقیه رومان ، برای بعداً
کونم خیلی گشادههههعععععع
- ۱.۸k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط