« وسواس مافیا »
« وسواس مافیا »
پارت ۱: قفس شیشهای
بارون ریز و سمج میزد و صدای تقتق قطرهها رو سقف عمارت، اعصاب آدم رو میکشید. جه-این کنار پنجره وایساده بود و به شیشهای نگاه میکرد که انگار خودش هم داشت گریه میکرد… قطرهها یکییکی میلغزیدن پایین.
اون از گذشتهش هیچی یادش نمیاومد. نه چهرهی مامانش، نه صدای باباش، نه حتی اینکه قبلاً کجا زندگی میکرده. فقط یه مشت تصویر تار… یه تصادف… نور چراغها… و یه جیغ که هر بار تو خواب میشنیدش، از خواب میپرید.
صدای قدمهایی که همیشه محکم و آروم بود، توی سالن پیچید.
«باز داری بیرونو نگاه میکنی، فرشتهی من؟»
جه-این ناخودآگاه نفسش رو حبس کرد. فقط با شنیدن اون صدا، قلبش یه جور عجیبی میلرزید. تهیونگ پشت سرش ایستاده بود؛ با همون کت چرمی مشکی، همون نگاه سنگین… نگاهی که آدم رو همزمان هم گرم میکرد، هم میترسوند. بوی تلخ ادکلنش کل فضا رو پر کرد.
جه-این بدون اینکه برگرده، آروم گفت:
«خب آره… آخه دلم میخواد بدونم اون بیرون چه شکلیه. چرا هیچوقت نمیذاری تنها برم بیرون؟ حتی یه بار… فقط یه بار.»
تهیونگ یه قدم نزدیکتر شد. دستکشش رو درآورد. انگشتهاش سرد بود… ولی لمسش محکم و مطمئن. دستش رو آورد زیر چونهی جه-این و آروم مجبورش کرد برگرده و تو چشمهاش نگاه کنه.
«چون بیرون امن نیست، جه-این… چون آدمها کثیفن. چون اگه بفهمن تو کی هستی…»
مکث کرد، انگار خودش هم نمیخواست ادامه بده. بعد لحنش رو نرمتر کرد:
«…هرچی قشنگه رو میخوان له کنن. من نمیذارم حتی یه خط روی تو بیفته. فهمیدی؟»
جه-این لبهاش رو روی هم فشار داد. این حرفها رو بارها شنیده بود… اما هر بار یه چیزی ته دلش میگفت این فقط «مراقبت» نیست. این یه جور… مالکیت بود. یه جور گیر دادنِ خطرناک.
تهیونگ نگاهش رو از صورت جه-این برنمیداشت، انگار میترسید پلک بزنه و جه-این غیبش بزنه.
«تو تنها چیزیه که تو این دنیا دارم…»
جه-این خواست چیزی بگه که در سالن با صدای کوتاهی باز شد.
شوگا وارد شد. اخماش تو هم بود و همونطور که راه میاومد گفت:
«قربان… جیمین خبر داده. دوباره به انبار شماره ۴ زدن. معلومه کارِ آدمهای جئونه. دارن خط و نشون میکشن.»
با شنیدن «جئون»، صورت تهیونگ یه ثانیه یخ زد. اون گرمایی که تو نگاهش بود، مثل چراغی که خاموش بشه، پرید. اما هنوز جه-این رو رها نکرد.
«به جیمین بگو هیچکدومشون نباید زنده برگردن.»
صداش خیلی آروم بود… ولی تهش یه چیزی داشت که تن آدم رو میلرزوند.
«هرکی پایش به قلمروی من باز بشه… باید بفهمه اشتباه کرده.»
شوگا سری تکون داد و خواست بره، اما تهیونگ یه جملهی دیگه هم اضافه کرد:
«و حواستون به خونه باشه. حتی یه لحظه.»
شوگا که رفت، تهیونگ دوباره برگشت سمت جه-این. انگار فقط چند ثانیه فاصله گرفته بود ولی حالا نگاهش دوباره نرم شد… همون نرمیای که خطرناکترین بخشش بود.
«برو اتاقت، عزیزم.»
جه-این چشمهاش رو ریز کرد: «چرا؟»
تهیونگ خیلی نزدیک شد، اونقدر که جه-این گرمای نفسش رو حس کرد.
«امشب ممکنه شلوغ بشه… نمیخوام صداها اذیتت کنه.»
بعد یه لبخند کمرنگ زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه هشدار بود تا مهربونی.
«و یه چیز دیگه… بدون اجازهی من، حتی از اتاقت هم بیرون نمیای.»
جه-این با تردید گفت: «تو… داری از چی قایمم میکنی؟»
تهیونگ برای لحظهای ساکت شد. نگاهش رفت توی چشمهای جه-این، عمیق… سنگین… انگار داشت با خودش میجنگید.
«من دارم ازت محافظت میکنم.»
اما جه-این میدید. پشت اون جمله، یه عالمه حرف نگفته بود.
اون خبر نداشت یه جایی از همین شهر، یه پسر با چشمهایی شبیه خودش—جئون جونگکوک—سالهاست داره با نفرت نفس میکشه. پسری که فکر میکنه خواهرش تو اون تصادف عمدی مرده… و حالا برگشته تا از تهیونگ انتقام بگیره.
بیخبر از اینکه چیزی که دنبالش میگرده… همین الان توی این خونهست.
تو قلب قلمرو دشمن.
زیر سایهی مردی که «وسواسش» شده.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت ۱: قفس شیشهای
بارون ریز و سمج میزد و صدای تقتق قطرهها رو سقف عمارت، اعصاب آدم رو میکشید. جه-این کنار پنجره وایساده بود و به شیشهای نگاه میکرد که انگار خودش هم داشت گریه میکرد… قطرهها یکییکی میلغزیدن پایین.
اون از گذشتهش هیچی یادش نمیاومد. نه چهرهی مامانش، نه صدای باباش، نه حتی اینکه قبلاً کجا زندگی میکرده. فقط یه مشت تصویر تار… یه تصادف… نور چراغها… و یه جیغ که هر بار تو خواب میشنیدش، از خواب میپرید.
صدای قدمهایی که همیشه محکم و آروم بود، توی سالن پیچید.
«باز داری بیرونو نگاه میکنی، فرشتهی من؟»
جه-این ناخودآگاه نفسش رو حبس کرد. فقط با شنیدن اون صدا، قلبش یه جور عجیبی میلرزید. تهیونگ پشت سرش ایستاده بود؛ با همون کت چرمی مشکی، همون نگاه سنگین… نگاهی که آدم رو همزمان هم گرم میکرد، هم میترسوند. بوی تلخ ادکلنش کل فضا رو پر کرد.
جه-این بدون اینکه برگرده، آروم گفت:
«خب آره… آخه دلم میخواد بدونم اون بیرون چه شکلیه. چرا هیچوقت نمیذاری تنها برم بیرون؟ حتی یه بار… فقط یه بار.»
تهیونگ یه قدم نزدیکتر شد. دستکشش رو درآورد. انگشتهاش سرد بود… ولی لمسش محکم و مطمئن. دستش رو آورد زیر چونهی جه-این و آروم مجبورش کرد برگرده و تو چشمهاش نگاه کنه.
«چون بیرون امن نیست، جه-این… چون آدمها کثیفن. چون اگه بفهمن تو کی هستی…»
مکث کرد، انگار خودش هم نمیخواست ادامه بده. بعد لحنش رو نرمتر کرد:
«…هرچی قشنگه رو میخوان له کنن. من نمیذارم حتی یه خط روی تو بیفته. فهمیدی؟»
جه-این لبهاش رو روی هم فشار داد. این حرفها رو بارها شنیده بود… اما هر بار یه چیزی ته دلش میگفت این فقط «مراقبت» نیست. این یه جور… مالکیت بود. یه جور گیر دادنِ خطرناک.
تهیونگ نگاهش رو از صورت جه-این برنمیداشت، انگار میترسید پلک بزنه و جه-این غیبش بزنه.
«تو تنها چیزیه که تو این دنیا دارم…»
جه-این خواست چیزی بگه که در سالن با صدای کوتاهی باز شد.
شوگا وارد شد. اخماش تو هم بود و همونطور که راه میاومد گفت:
«قربان… جیمین خبر داده. دوباره به انبار شماره ۴ زدن. معلومه کارِ آدمهای جئونه. دارن خط و نشون میکشن.»
با شنیدن «جئون»، صورت تهیونگ یه ثانیه یخ زد. اون گرمایی که تو نگاهش بود، مثل چراغی که خاموش بشه، پرید. اما هنوز جه-این رو رها نکرد.
«به جیمین بگو هیچکدومشون نباید زنده برگردن.»
صداش خیلی آروم بود… ولی تهش یه چیزی داشت که تن آدم رو میلرزوند.
«هرکی پایش به قلمروی من باز بشه… باید بفهمه اشتباه کرده.»
شوگا سری تکون داد و خواست بره، اما تهیونگ یه جملهی دیگه هم اضافه کرد:
«و حواستون به خونه باشه. حتی یه لحظه.»
شوگا که رفت، تهیونگ دوباره برگشت سمت جه-این. انگار فقط چند ثانیه فاصله گرفته بود ولی حالا نگاهش دوباره نرم شد… همون نرمیای که خطرناکترین بخشش بود.
«برو اتاقت، عزیزم.»
جه-این چشمهاش رو ریز کرد: «چرا؟»
تهیونگ خیلی نزدیک شد، اونقدر که جه-این گرمای نفسش رو حس کرد.
«امشب ممکنه شلوغ بشه… نمیخوام صداها اذیتت کنه.»
بعد یه لبخند کمرنگ زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه هشدار بود تا مهربونی.
«و یه چیز دیگه… بدون اجازهی من، حتی از اتاقت هم بیرون نمیای.»
جه-این با تردید گفت: «تو… داری از چی قایمم میکنی؟»
تهیونگ برای لحظهای ساکت شد. نگاهش رفت توی چشمهای جه-این، عمیق… سنگین… انگار داشت با خودش میجنگید.
«من دارم ازت محافظت میکنم.»
اما جه-این میدید. پشت اون جمله، یه عالمه حرف نگفته بود.
اون خبر نداشت یه جایی از همین شهر، یه پسر با چشمهایی شبیه خودش—جئون جونگکوک—سالهاست داره با نفرت نفس میکشه. پسری که فکر میکنه خواهرش تو اون تصادف عمدی مرده… و حالا برگشته تا از تهیونگ انتقام بگیره.
بیخبر از اینکه چیزی که دنبالش میگرده… همین الان توی این خونهست.
تو قلب قلمرو دشمن.
زیر سایهی مردی که «وسواسش» شده.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۴۷۷
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط