{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۲

𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۲
✦ات ویو
همین که اسم پارک رو شنیدم، قلبم تندتر زد.
کلاه خودیمو کشیدم روی سرم تا نتونه منو ببینه.آروم سرمو برگردوندم
یه مرد قد متوسط با کت مشکی از ماشین پیاده شد.
دو نفر محافظ پشت سرش حرکت می‌کردن.
پارک دستاشو توی جیبش گذاشته بود و با یه لبخند مرموز سمتمون می‌اومد.
پارک: پس... بالاخره همدیگه رو دیدیم.
ریچارد یه قدم جلوم اومد.
ریچارد: قرارمون سه روز دیگه بود.
پارک شونه بالا انداخت.
پارک: حوصله صبر کردن نداشتم.
نگاهش روی من ثابت موند.
چند ثانیه فقط نگام کرد.
پارک: این کیه؟
قبل از اینکه ریچارد جواب بده، خودم گفتم:
ات: دستیارشم.
پارک لبخند زد.
پارک: زیادی آرومه...
از این آدما خوشم میاد.
یه دور کامل دورم چرخید.
قلبم داشت از سینه بیرون می‌زد.
فقط دعا می‌کردم صدام نلرزه.
پارک روبه‌ریچارد گفت:
پارک: رئیست نمیاد؟
ریچارد: وقتی وقتش برسه.
پارک خندید.
پارک: امیدوارم ارزش این همه مخفی‌کاری رو داشته باشه.
بعد یه پاکت سفید از جیبش درآورد و روی میز انداخت.
پارک: آدرس مسابقه.
ساعت...
قوانین...
همه توشه.
اگه جرئت دارین...
بیاین.
پارک برگشت سمت ماشینش.
اما قبل از سوار شدن، بدون اینکه برگرده گفت:
پارک: راستی...
به رئیست بگو...
من هیچ‌وقت نمی‌بازم.
ماشینش با سرعت دور شد.
جونگکوک ویو
از پشت پنجره ماشین همه چیزو می‌دیدیم.
تهیونگ آروم گفت:
تهیونگ: اون مرد کی بود؟
سرمو تکون دادم.
جونگکوک: نمی‌دونم...
ولی ات بهش دروغ گفت.
ته اخم کرد.
تهیونگ: یعنی چی؟
جونگکوک: گفت دستیار ریچارده...
درحالی‌که معلوم بود اون مرد فقط برای دیدن ات اومده.
یه حس بد داشتم.
خیلی بد...
ات ویو
پارک که رفت، نفس راحتی کشیدم.
ات: نزدیک بود بفهمه...
ریچارد پاکت رو برداشت و سمتم گرفت.
ریچارد: از امروز دیگه هیچ اشتباهی نباید بکنی.
پاکت رو باز کردم.
داخلش فقط یه برگه بود.
روی برگه نوشته شده بود:
مرحله اول مسابقه: نفوذ به انبار شرقی و پیدا کردن پرونده شماره ۷.
پایین برگه یه جمله دیگه هم نوشته شده بود.
«اگه هویتت فاش بشه، مسابقه همون لحظه تمومه.»
چند بار جمله رو خوندم.
ات: یعنی...
نباید هیچ‌کس منو بشناسه؟
ریچارد سری تکون داد.
ریچارد: حتی اعضای باند پارک هم نباید بفهمن تو دختری.
همون موقع گوشیم لرزید.
یونجون: "کجایی؟ از وقتی از خونه رفتی، نگرانتم."
قبل از اینکه جواب بدم، پیام دوم اومد.
کای: "اگه تا ده دقیقه دیگه برنگردی، خودم میام دنبالت."
لبخند کم‌رنگی زدم.
ات: این دوتا...
ریچارد گوشی رو از دستم گرفت و صفحه رو خاموش کرد.
ریچارد: وقتی وارد بازی شدی...
احساساتت رو بیرون از بازی جا بذار.
وگرنه...
هم خودت آسیب می‌بینی...
هم آدمایی که دوستشون داری.
حرفش توی ذهنم موند.
ویو خونه اعضا
یونجون و کای تازه به خونه رسیده بودن.
جونگکوک روی مبل نشسته بود و سکوت کرده بود.
یونجون: ات هنوز نیومده؟
جونگکوک فقط سرش رو به نشونه‌ی نه تکون داد.
تهیونگ آروم گفت:
تهیونگ: فکر کنم وقتشه از خودش بپرسیم چی داره ازمون مخفی می‌کنه.
در همین لحظه صدای باز شدن در خونه اومد.
همه همزمان به سمت در برگشتن.
ات وارد شد...
دیدگاه ها (۰)

𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۳ات ویوساعت دوازده شب...صدای غرش موتور ماشین‌ها تمام پ...

𝓹𝓪𝓻𝓽۵۴هر دو سوار ماشین شدیمصدای موتور هر دو ماشین توی پیست پ...

𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۱✦ات ویوتمام مسیر برگشت از کمپانی فقط به حرف‌های ریچار...

𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۰✦ات ویوتمام شب به اون پیام فکر می‌کردم.«مواظب باش... ...

𝓟𝓪𝓻𝓽 ۴۹✦ویو تو کمپانیهمه وارد سالن تمرین شدن.مربی هنوز نیومد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط