{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زاهدی روایت کرده که در عمرم جواب چهار نفر مرا سخت تکان د

زاهدی روایت کرده که در عمرم: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد. اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود! دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.

گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟ سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟ چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن . گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
دیدگاه ها (۱۵)

دلم نه عشق میخواهد نه احساسات قشنگ...نه ادعاهای بزرگ،نه بزرگ...

همه میگویند از پشت کوه آمده ام امامن:ترجیح میدهم به پشت کوه ...

مردی بود تاجر که در حیاط قصرش انواع مختلف درختان، گیاهان و...

خداوند گفت: دیگر پیامبری مبعوث نخواهم فرستاد، آن گونه که شما...

🔴 برو به مردم بگو دعا کنند خدا فرجم را نزدیک کند.🔵 حجت الاسل...

P50ا.ت وقتی چشمامو باز کردم فهمیدم که رو تخت بیمارستانم آروم...

سادیسمی من p/14

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط