مان
#ࢪمان√
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت44
#یاس
پاشا خواب ش می یومد و بعد منم که داشت دنبالم می گشت نشد بخوابه!
خمیازه دوباره ای کشید و گفت:
- واقعا خوابم میاد ولی هوا تاریکه نمی شه زد کنار هم!
با لبخند گفتم:
- به نظرت الان مرزبان ها و سرباز ها چه حسی دارن؟ اونا هم خستن خوابشون میاد ولی اگه مرزبان ها بخوابن ممکنه هر اتفاقی بیفته ما خیلی شهید از اونجا داریم .
پاشا توی فکر رفت و با مکث گفت:
- اره خوب خیلی سخته! من تاحالا بی خوابی نکشیدم می شه گفت تو پر قو بزرگ شدم!
سری تکون دادم و گفتم:
- ولی من زندگی شهدا رو بیشتر دوست دارم ادم اگر تجملاتی باشه وابسته می شه به مال دنیا هریس می شه! مال دنیا زمین گیرش می کنه! تازه حال فقرا هم نمی تونه درک کنه که بخواد به کسی کمک کنه! اون خونه عیون تو توی برج ملیاردی ادم و از خدا دور می کنه این خونه های ساده که بوی سادگی می دن خوبه!
پاشا گفت:
- میدونی هر کی جای تو بود دوست داشت توی بهترین وعضیت زندگی کنه هر روز یه تیپ بزنه !
سری تکون دادم و گفتم:
- می دونی رفته بودیم مشهد! اونجا برای ورود چادر می گفتن بزنید چادر زدم خیلی قشنگ شده بودم ولی خوب توی خانواده من چادر نبود یادم نداده بودن اصلا چادر چیه! کلاس ششم بودم! رفتم پیش یه حاج اقا اونجا بهش گفتم حاج اقا گفت جانم دخترم گفتم من چادر رو دوست دارم اما نمی دونم برای چی باید چادر بزنم اصلا چرا بزنم؟ گفت که دخترم اخرت می دونی چیه؟ باور داری؟ گفتم اره گفت شفاعت حضرت زهرا رو چی؟ گفتم اره می شناختم همه این چیزا رو بلد بودم خونده بودم اخه زیاد کتاب می خوندم بعد حاج اقا بهم گفت اگه چادر نزنی شبیهه مردمی! این مردم که شفاعتت نمی تونن بکنن ولی اگه چادر بزنی شبیهه حضرت زهرا می شی هر چی شباهت بیشتر شفاعت بیشتر منم قول دادم دیگه چادر مو در نیارم!
پاشا ابرویی بالا انداخت و گفت:
- پس مخ ت از بچه گی کار می کرد من کلاس ششم فکر این بودم چجوری ترقه بندازم زیر پای معلم!
خنده ای کردم و گفتم:
- اره خیلی فضول بودی!
با خنده گفت:
- یادته یه بار بچه بودیم کوچیک بودی ۸ سالت بود من ۱۴ سالم علی رضا پسر عمو حمید زدت نزدت اشتباهی خورد بهت چقدر گریه کردی منم تا تونستم زدمش که از بینی ش خون اومد!
با بهت برگشتم سمت ش و گفتم:
- تو زده بودیش؟ پس چرا هر چی بهش گفتن کی زدت چیزی نگفت علی رضا؟
پاشا با شیطنت گفت:
- اره تو انباری گرفتم زدمش گفتم اگه بره بگه من زدمش هر روز تو مدرسه می زنمش!
ناباور نگاهش کردم و خندیدم:
- تو خیلی شری خیلی!
سر خم کرد و گفت:
- ما اینیم دیگه رو زنمون از بچگی حساس بودیم!
بلاخره رسیدیم و خواستم پیاده بشم که پاشا گفت:
- خوب سرگرمم کردی خواب نرم.
چشمکی زدم و درو باز کردم پیاده بشم که پاشد گفت:
- یاس.
برگشتم و گفتم:
- جانم؟
رو در ماشین خم شد و زل زد تو چشام با لحن خاص و قشنگی گفت:
- چادر خیلی بهت میاد خانوم..من.
و رفت وسایل و در بیاره.
با ذوق انگشت هامو توی هم گره زدم و نمی دونستم چیکار کنم!
امروز برای دومین بار از حجابم تعریف کرد!
پس مطالب و کتاب ها کار خودشو کرده بود!
خدایا شکرت.
پیاده شدم و خواستم کمک ش وسایل و ببرم که نزاشت و باهم داخل رفتیم.
روی مبل و صندلی ها نشستیم و پاشا دراز کشید سرشو گذاشت رو پام که خجالت کشیدم.
سرمو پایین انداختم و پاشا چشاشو بست و بی خیال گفت:
- شام چی بخوریم من که حسابی گرسنمه .
مامان ش گفت:
- خسته ای پاشو برو تو اتاقت بگیر بخواب این چه وعضیه !
پاشا گفت:
- راحتم یاس شام چی می خوری سفارش بدم؟
یکم فکر کردم و گفتم:
- ساندویچ بندری!
نمی دونم چرا هوس کرده بودم!
پاشا متعجب چشم باز کرد و گفت:
- بندری؟
سر تکون دادم و باشه ای گفت یکم خودشو بلند کرد گوشی شو در اورد و برای دوتامون سفارش داد.
بقیه هم هر کی از یه جا سفارش داد.
تقریبا همه با هم رسیدن.
میز وسط و چیدیم و همه نشستیم.
داشتم می رفتم غذاهامون که توی دیس چیده بودم و بیارم که با دیدن سهیلا که یه چیز زرد رنگ دستش بود جلو نرفتم و پشت دیوار قایم شدم و زود گوشی مو در اوردم فیلم گرفتم.
سریع بازش کرد و لای ساندویچ ها رو باز کرد و ریخت روشون و جلد اون پودر رو انداخت زیر کابینت.
الکی یعنی الان اومدم رفتم تو که طعنه ای بهم زد و رفت.
سریع خم شدم و کاغذ از زیر کابینت در اوردم و ساندویچ ها رو برداشتم رفتم نشستم پاشا برداشت که ازش گرفتم متعجب نگاهم کرد و جلد پودر رو توی دو تا دستام گرفتم و گفتم:
- این چه پریسا خانوم؟
خیلی عادی خودشو زد به کوچه علی چپ و گفت:
- من چه بدونم! تو و شوهرت امروز قفلی زدین رو من.
🌸دختࢪعموۍچآدࢪۍمن!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت44
#یاس
پاشا خواب ش می یومد و بعد منم که داشت دنبالم می گشت نشد بخوابه!
خمیازه دوباره ای کشید و گفت:
- واقعا خوابم میاد ولی هوا تاریکه نمی شه زد کنار هم!
با لبخند گفتم:
- به نظرت الان مرزبان ها و سرباز ها چه حسی دارن؟ اونا هم خستن خوابشون میاد ولی اگه مرزبان ها بخوابن ممکنه هر اتفاقی بیفته ما خیلی شهید از اونجا داریم .
پاشا توی فکر رفت و با مکث گفت:
- اره خوب خیلی سخته! من تاحالا بی خوابی نکشیدم می شه گفت تو پر قو بزرگ شدم!
سری تکون دادم و گفتم:
- ولی من زندگی شهدا رو بیشتر دوست دارم ادم اگر تجملاتی باشه وابسته می شه به مال دنیا هریس می شه! مال دنیا زمین گیرش می کنه! تازه حال فقرا هم نمی تونه درک کنه که بخواد به کسی کمک کنه! اون خونه عیون تو توی برج ملیاردی ادم و از خدا دور می کنه این خونه های ساده که بوی سادگی می دن خوبه!
پاشا گفت:
- میدونی هر کی جای تو بود دوست داشت توی بهترین وعضیت زندگی کنه هر روز یه تیپ بزنه !
سری تکون دادم و گفتم:
- می دونی رفته بودیم مشهد! اونجا برای ورود چادر می گفتن بزنید چادر زدم خیلی قشنگ شده بودم ولی خوب توی خانواده من چادر نبود یادم نداده بودن اصلا چادر چیه! کلاس ششم بودم! رفتم پیش یه حاج اقا اونجا بهش گفتم حاج اقا گفت جانم دخترم گفتم من چادر رو دوست دارم اما نمی دونم برای چی باید چادر بزنم اصلا چرا بزنم؟ گفت که دخترم اخرت می دونی چیه؟ باور داری؟ گفتم اره گفت شفاعت حضرت زهرا رو چی؟ گفتم اره می شناختم همه این چیزا رو بلد بودم خونده بودم اخه زیاد کتاب می خوندم بعد حاج اقا بهم گفت اگه چادر نزنی شبیهه مردمی! این مردم که شفاعتت نمی تونن بکنن ولی اگه چادر بزنی شبیهه حضرت زهرا می شی هر چی شباهت بیشتر شفاعت بیشتر منم قول دادم دیگه چادر مو در نیارم!
پاشا ابرویی بالا انداخت و گفت:
- پس مخ ت از بچه گی کار می کرد من کلاس ششم فکر این بودم چجوری ترقه بندازم زیر پای معلم!
خنده ای کردم و گفتم:
- اره خیلی فضول بودی!
با خنده گفت:
- یادته یه بار بچه بودیم کوچیک بودی ۸ سالت بود من ۱۴ سالم علی رضا پسر عمو حمید زدت نزدت اشتباهی خورد بهت چقدر گریه کردی منم تا تونستم زدمش که از بینی ش خون اومد!
با بهت برگشتم سمت ش و گفتم:
- تو زده بودیش؟ پس چرا هر چی بهش گفتن کی زدت چیزی نگفت علی رضا؟
پاشا با شیطنت گفت:
- اره تو انباری گرفتم زدمش گفتم اگه بره بگه من زدمش هر روز تو مدرسه می زنمش!
ناباور نگاهش کردم و خندیدم:
- تو خیلی شری خیلی!
سر خم کرد و گفت:
- ما اینیم دیگه رو زنمون از بچگی حساس بودیم!
بلاخره رسیدیم و خواستم پیاده بشم که پاشا گفت:
- خوب سرگرمم کردی خواب نرم.
چشمکی زدم و درو باز کردم پیاده بشم که پاشد گفت:
- یاس.
برگشتم و گفتم:
- جانم؟
رو در ماشین خم شد و زل زد تو چشام با لحن خاص و قشنگی گفت:
- چادر خیلی بهت میاد خانوم..من.
و رفت وسایل و در بیاره.
با ذوق انگشت هامو توی هم گره زدم و نمی دونستم چیکار کنم!
امروز برای دومین بار از حجابم تعریف کرد!
پس مطالب و کتاب ها کار خودشو کرده بود!
خدایا شکرت.
پیاده شدم و خواستم کمک ش وسایل و ببرم که نزاشت و باهم داخل رفتیم.
روی مبل و صندلی ها نشستیم و پاشا دراز کشید سرشو گذاشت رو پام که خجالت کشیدم.
سرمو پایین انداختم و پاشا چشاشو بست و بی خیال گفت:
- شام چی بخوریم من که حسابی گرسنمه .
مامان ش گفت:
- خسته ای پاشو برو تو اتاقت بگیر بخواب این چه وعضیه !
پاشا گفت:
- راحتم یاس شام چی می خوری سفارش بدم؟
یکم فکر کردم و گفتم:
- ساندویچ بندری!
نمی دونم چرا هوس کرده بودم!
پاشا متعجب چشم باز کرد و گفت:
- بندری؟
سر تکون دادم و باشه ای گفت یکم خودشو بلند کرد گوشی شو در اورد و برای دوتامون سفارش داد.
بقیه هم هر کی از یه جا سفارش داد.
تقریبا همه با هم رسیدن.
میز وسط و چیدیم و همه نشستیم.
داشتم می رفتم غذاهامون که توی دیس چیده بودم و بیارم که با دیدن سهیلا که یه چیز زرد رنگ دستش بود جلو نرفتم و پشت دیوار قایم شدم و زود گوشی مو در اوردم فیلم گرفتم.
سریع بازش کرد و لای ساندویچ ها رو باز کرد و ریخت روشون و جلد اون پودر رو انداخت زیر کابینت.
الکی یعنی الان اومدم رفتم تو که طعنه ای بهم زد و رفت.
سریع خم شدم و کاغذ از زیر کابینت در اوردم و ساندویچ ها رو برداشتم رفتم نشستم پاشا برداشت که ازش گرفتم متعجب نگاهم کرد و جلد پودر رو توی دو تا دستام گرفتم و گفتم:
- این چه پریسا خانوم؟
خیلی عادی خودشو زد به کوچه علی چپ و گفت:
- من چه بدونم! تو و شوهرت امروز قفلی زدین رو من.
- ۴۶
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط