{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح روز بعد، آکاری با صدای زنگ هشدار گوشی از خواب بیدار

صبح روز بعد، آکاری با صدای زنگ هشدار گوشی از خواب بیدار شد. ساعت ۶:۳۰ صبح بود. بدنش هنوز کمی ضعیف از اهدای خون دو شب پیش بود، اما شیفت صبح بیمارستان منتظرش بود. وقتی از اتاق خواب بیرون آمد، بوی قهوه به مشامش خورد.

سانزو در آشپزخانه کوچک آپارتمان ایستاده بود. موهای صورتی بلندش را پشت سر بسته بود و قهوه درست می‌کرد. زخمش هنوز با باندپیچی محکم شده بود، اما به نظر می‌رسید حالش بهتر شده است.

«صبح بخیر.» صدای سانزو آرام بود، اما هنوز کمی گرفته.

آکاری کمی جا خورد. «فکر کردم رفته باشی.»

سانزو فنجان قهوه را به سمت او گرفت. «نرفتم. هنوز زخم کامل خوب نشده. و مایکی گفت فعلاً نزدیکت بمونم.»

آکاری فنجان را گرفت و یک جرعه خورد. قهوه تلخ و قوی بود، دقیقاً همان چیزی که برای شیفت‌های طولانی نیاز داشت. «من امروز سر کارم. تو نمی‌تونی اینجا بمونی تنهایی.»

سانزو شانه بالا انداخت. «نگران نباش. من مزاحم نیستم. فقط استراحت می‌کنم.»

آکاری لباس‌های کارش را پوشید — کت سفید دکتر و شلوار مشکی — و قبل از خروج، چند دستور به سانزو داد: داروها را سر وقت بخورد، زخم را خشک نگه دارد، و اگر تب کرد حتماً زنگ بزند. سانزو فقط سر تکان داد، اما نگاهش کمی طولانی‌تر از معمول روی آکاری ماند. انگار داشت چیزی را در او جستجو می‌کرد که قبلاً ندیده بود.

در بیمارستان، روز آکاری مثل همیشه شلوغ بود. دو مورد تصادف، یک کودک با تب بالا و چند بیمار اورژانسی. اما ذهنش مدام به آپارتمان و مرد مو صورتی که آنجا مانده بود برمی‌گشت. وقتی در وقت ناهار گوشی‌اش زنگ خورد، شماره ناشناس بود.

«الو؟»

«خانم دکتر، من رانم.» صدای شاد و بازیگوش ران از آن طرف خط آمد. «چطوری؟ سانزو هنوز زنده‌ست؟»

آکاری آهسته خندید. «بله، زنده‌ست. چرا زنگ زدی؟»

ران با لحن جدی‌تر گفت: «مایکی می‌گه امشب دوباره جمع هستیم. یه جلسه کوچیک. دوست داریم تو هم بیای. این بار نه به عنوان مهمون، بلکه به عنوان... یکی از ما.»

آکاری ابروهایش را بالا برد. «من یکی از شما نیستم. من فقط —»

«فقط کمک کردی؟» ران حرفش را قطع کرد. «اون کمک کافی نیست. وقتی جون یکی از ما رو نجات داده باشی دیگه نمی‌تونی کاملاً امن بیرون بمونی. نگران نباش، امشب چیز خاصی نیست. فقط حرف می‌زنیم.»

آکاری بعد از کمی تردید قبول کرد. وقتی شیفتش تمام شد و به خانه برگشت، سانزو روی کاناپه نشسته بود و با گوشی‌اش مشغول بود. وقتی آکاری وارد شد، گوشی را کنار گذاشت.

«ران زنگ زده؟» سانزو پرسید.

«آره. گفت امشب باید برم.»

سانزو سر تکان داد. «با هم می‌ریم.»

شب دوباره به بار «شادو» رفتند. این بار جو کمی متفاوت بود. کمتر شلوغ، و فقط اعضای اصلی حضور داشتند. میکی مثل همیشه پشت میز VIP نشسته بود. کوکو کنار او لم داده بود. ران و ریندو مشغول صحبت بودند و کاکوچو چند بطری نوشیدنی آورده بود.

وقتی آکاری وارد شد، ران اولین کسی بود که واکنش نشان داد.
«خانم دکتر اومد! امشب بدون لباس کار خیلی قشنگ‌تر به نظر می‌رسی.»

آکاری کمی خجالت کشید اما چیزی نگفت. نشستند. این بار صحبت‌ها جدی‌تر بود. درباره یک درگیری کوچک با گروه رقیب در شمال توکیو حرف می‌زدند. آکاری ساکت گوش می‌داد و سعی می‌کرد چیزی نگوید.

اما کوکو ناگهان رو به او کرد:
«دکتر، تو تو بیمارستان با زخم های ناشی از سلاح های سرد و گرم زیاد سروکار داری؟»

آکاری سر تکان داد. «متأسفانه بله.»

کوکو با نگاهی دقیق‌تر گفت: «دانش تو می‌تونه برامون مفید باشه. اگه روزی لازم شد، حاضری کمک کنی؟»

آکاری لحظه‌ای مکث کرد. «من قسم خوردم جون آدما رو نجات بدم. اما نمی‌خوام درگیر خلاف بشم.»

مایکی که تا حالا ساکت بود، آرام گفت:
«ما نمی‌خوایم تو خلافکار بشی. فقط... اگه لازم شد، بدونیم یکی مثل تو هست.»

نگاه مایکی این بار نرم‌تر از دفعات قبل بود. نه سرد و ارزیابی‌کننده، بلکه کمی کنجکاوانه. ران هم مدام با شوخی‌های سبک سعی می‌کرد آکاری را بخنداند، و کاکوچو هر چند دقیقه یک بار برایش نوشیدنی یا تنقلات می‌آورد.

ریندو کمتر حرف می‌زد، اما هر بار که آکاری صحبت می‌کرد، با دقت گوش می‌داد. انگار داشت شخصیت او را تحلیل می‌کرد.

وقتی شب تمام شد و به خانه برگشتند، سانزو در ماشین آرام گفت:
«امشب بهتر از دیشب بودی. داری عادت می‌کنی.»

آکاری به پنجره نگاه کرد. «نمی‌خوام عادت کنم. این زندگی من نیست.»

اما در دلش می‌دانست که چیزی در حال تغییر است. نگاه‌های ران پر از علاقه شیطنت‌آمیز، توجه دقیق کوکو، سکوت سنگین اما نافذ مایکی، و حتی مراقبت سانزو — همه مثل دانه‌های کوچک بودند که آرام‌آرام در ذهنش کاشته می‌شدند.

وقتی به آپارتمان رسیدند، سانزو گفت: «فردا هم می‌مونم. هنوز کامل خوب نشدم.»

آکاری قبول کرد. او نمی‌دانست که این «چند روز» قرار است خیلی طولانی‌تر شود.
دیدگاه ها (۱)

یکی از علت های بگایی زندگی نویسنده:

دوستان نویسنده زندگیش بگایی شده فعلا ممکنه یه مدت خیلی کم با...

فرشته کوچولو........پارت ۱۲

فرشته کوچولو(۲).......پارت ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط