{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

**** داستان****

**** داستان****
روزی حکیمی با شاگردانش از راهی میرفتند .ناگهان در کوچه چشمشان به مدفوعی افتاد .همگی صورتهای خود را بر گرداندند و گفتند :چه تنفر انگیز و بد است
حکیمی کنار مدفوع رفت و صورت خود را نزدیک ان برد گویی دارد با مدفوع گفتگو میکند
و بعد هم به جمع شاگردانش پیوست.همه متحیرانه پرسیدند:استاد چه کردی?استاد گفت :مدفوع با من سخنی گفت!شاگردان با تعجب پرسیدند!چه گفت?استاد گفت :مدفوع از شما شکایت داشت ,او گفت ما ابی جاری و زلال بودیم .سیبی زیبا و خوش رنگ بر درختی,خوشه گندمی مست در دل دشت و یا مرغکی در چمنزار ,ادمیان مارا گرفتند و به این شکل در اوردند حال از شاگردانت بپرس ما تنفر بر انگیزیم یا شما ادمیان.
شاگردان یا سره خحل و شرمنده شدند و به راه خود رفتند
دیدگاه ها (۳)

رفتم با عابر بانک کارت به کارت کنم ,نتونستم .پشت سریم گفت:اق...

خانمه با لاستیک ماشینش از روی پام رد شد از درد بخودم میپیچید...

برام کامنت گذاشته:خیلی تنهام ,خیلی خسته,هیچکی منو دوست نداره...

مهم نیست اونی که کنارش احساس امنیت میکنی چه شکلیه مهم تنها ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط