معامله ای برای صلح پارت ۳۰
از زبان دازای*
دیگه اخرای فیلم بود و مطمئن بودم خواب چویا به اندازه کافی عمیق شده ، تلوزیون رو خاموش کردم و براید استایل بغلش کردم ؛ از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق چویا شدم و به آرومی روی تخت گذاشتمش؛ متاسفانه نمیدونستم توی خونش پتوی و بالشت اضافه داره یا کلا همچین چیزی توی خونش هست که پیدا بشه یا نه ، واسه همین کنارش دراز کشیدم و پتوی روی تخت رو روی خودم و چویا کشیدم ، اولش چون جام عوض شده بود خوابم نمیبرد و مدام توی جام وول میخوردم ؛ از طرفی میترسیدم که یه وقت بیدارش کنم اونوقت بود که دیگه شب و اینا حالیش نبود با یه اردنگی شوتم میکرد بیرونT^T.
نگاهی به چویا که غرق خواب بود انداختم و فکری به سرم زد. خیییییلی آروم از پشت بغلش کردم و سرمو توی موهاش فرو بردم ؛ رایحه شکوفه نارگیش و بوی شامپویی که استفاده میکرد آرومم کرد ؛ چشمامو بستم و به خواب فرو رفتم.
از زبان چویا*
نمیدونم کجای فیلم بودیم و کی خوابم برد اما وقتی چشمامو باز کردم داخل اتاق و روی تختم بودم ؛ هرچی فکر میکردم یادم نمیومد که خودم اومده باشم که یدفعه یاد دازای افتادم ، یعنی اون منو آورده؟ خب...ازش بعید نیست... .
خواستم یکم غلت بزنم که حصار چیزی دور خودم مانعم شد ؛ به دور شکمم نگاه کردم و با دوتا دست مواجه شدم ؛ پشت سرمو نگاه کردم و با دازای مواجه شدم که موهاش توی صورتش ریخته بود و خواب خواب بود ، اولش لبخند روی لبم نقش بست و خواستم سرشو ناز کنم که یدفعه چیزی یادم افتاد و اون دست که برای نوازش بلند شده بود با ضرب بالایی به فرق سرش برخورد کرد و پشت بندش داد زدم : پاشو بینم بدقواره به چه حقی بغلم کردیییی؟!
دیگه اخرای فیلم بود و مطمئن بودم خواب چویا به اندازه کافی عمیق شده ، تلوزیون رو خاموش کردم و براید استایل بغلش کردم ؛ از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق چویا شدم و به آرومی روی تخت گذاشتمش؛ متاسفانه نمیدونستم توی خونش پتوی و بالشت اضافه داره یا کلا همچین چیزی توی خونش هست که پیدا بشه یا نه ، واسه همین کنارش دراز کشیدم و پتوی روی تخت رو روی خودم و چویا کشیدم ، اولش چون جام عوض شده بود خوابم نمیبرد و مدام توی جام وول میخوردم ؛ از طرفی میترسیدم که یه وقت بیدارش کنم اونوقت بود که دیگه شب و اینا حالیش نبود با یه اردنگی شوتم میکرد بیرونT^T.
نگاهی به چویا که غرق خواب بود انداختم و فکری به سرم زد. خیییییلی آروم از پشت بغلش کردم و سرمو توی موهاش فرو بردم ؛ رایحه شکوفه نارگیش و بوی شامپویی که استفاده میکرد آرومم کرد ؛ چشمامو بستم و به خواب فرو رفتم.
از زبان چویا*
نمیدونم کجای فیلم بودیم و کی خوابم برد اما وقتی چشمامو باز کردم داخل اتاق و روی تختم بودم ؛ هرچی فکر میکردم یادم نمیومد که خودم اومده باشم که یدفعه یاد دازای افتادم ، یعنی اون منو آورده؟ خب...ازش بعید نیست... .
خواستم یکم غلت بزنم که حصار چیزی دور خودم مانعم شد ؛ به دور شکمم نگاه کردم و با دوتا دست مواجه شدم ؛ پشت سرمو نگاه کردم و با دازای مواجه شدم که موهاش توی صورتش ریخته بود و خواب خواب بود ، اولش لبخند روی لبم نقش بست و خواستم سرشو ناز کنم که یدفعه چیزی یادم افتاد و اون دست که برای نوازش بلند شده بود با ضرب بالایی به فرق سرش برخورد کرد و پشت بندش داد زدم : پاشو بینم بدقواره به چه حقی بغلم کردیییی؟!
- ۲.۰k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط