{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی بهلول در قبرستان بغداد کله مردگان را تکان می داد، گا

روزی بهلول در قبرستان بغداد کله مردگان را تکان می داد، گاهی پر از خاک می کرد و سپس خالی می نمود
شخصی از او پرسید :
بهلول! با این ' سر های مردگان ' چه می کنی ؟
گفت : می خواهم ثروتمندان را از فقیران و حاکمین را از زیر دستان جدا کنم ، لکن می بینم همه یکسان هستند.
به گورستان گذر کردم صباحی
شنیدم ناله و افغان و آهی
شنیدم کله ای با خاک می گفت
که این دنیا ، نمی ارزد به کاهی
به قبرستان گذر کردم کم و بیش
بدیدم قبر دولتمند و درویش
نه درویش بی کفن در خاک خفته
نه دولتمند، برد از یک کفن بیش
.
دیدگاه ها (۱)

زمانی تلفن کم بود، اما آدمهای زیادی بودند که بهشان زنگ بزنیم...

زندگی مانند بازی دومینو؛هرگز از افتادندیگران شاد نشو ؛دیر یا...

اون چند قطره نفتمگه چقدر انرژی داشت؟که خونه ها اون همه گرم ب...

دقیقا همینه...👌🏻💯میگه ک...ب قبرستان گذر کردم کمو بیشبدیدم قب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط