همیشگی من
پارت بیست و دوم
از زبان سنا:توی خواب نازم بودم که با احساس سردی از خواب پریدم وحشت زده به دور و اطراف نگاه کردم که دیدم ایزول و میونگ بیشعور دارن میخندن با پارچی که دستشون بود فهمیدم کار خود عوضی شونه حرصی نگاشون کردم که با قیافه حرصی سریع در رفتن منم بیخیال شدم و رفتم دست و صورتم و شستم و لباس عوض کردم یه شونه به موهام کشیدم و رفتم پایین بچه ها دور میز جمع شده بودن رفتم کنار اون دوتا کله پوک نشستم که دیدم هانا عین آدامس چسبیده به تهیونگ یه احساس بدی گرفتم که بهش میگن حسادت غذام داشت کوفتم میشد اما چرا باید حسادت کنم؟مگه من دوسش دارم؟افکارم و پس زدم...بچه ها دیگه غذاشونو خورده بودن سفره رو ما دخترا جمع کردیم بهتره بگم منو ایزول و میونگ جمع کردیم چون هانا تمام مدت عین کنه چسبیده بود به تهیونگ و این موضوع عصبیم میکرد یه نگاه به یون کردم خیلی طبیعی نشسته بود انگار نه انگار خواهرش به یه پسر چسبیده جالب این بود به منم نگاه نمیکرد رفتم پیش میونگ و گفتم
سنا:پسرعمت چقدر بی غیرته همینطوری نشسته داره به چسبیدن خواهرش به تهیونگ نگاه میکنه
میونگ:اکس توعه من چه بدونم(خنده)
سنا:پس ایزول برات تعریف کرد اما کی وقت کردین؟
میونگ:صبح که خانم تو خواب ناز تشریف داشتن ماهم حوصلمون پوکید درباره یون غیبت کردیم که من فهمیدم اکس توعه
سنا:ایششششش انقدر اکس اکس نکن بدم میاد پسره بی غیرت
میونگ:اره خواهر برادر عین همن حالا کافیه من به یه پسر نزدیک شم تهیونگ می کشتم
سنا:اینارو ولش بیا بریم به بچه ها بگیم بریم لب دریا هوم نظرته؟
میونگ:اره اوکیم برو بگو به پسرا
سنا:باشه
رفتم پیش پسرا که دور هم جمع شده بودن و میخندیدن ایششششش این چه وضعشه دخترا کار کنن پسرا بخندن...با نگاه کردن به هانا بیشتر حرصم گرفت اما به روی خودم نیاوردم و گفتم
سنا:بچه ها پایه این بریم دریا؟
پسرا:اره بریم
هانا:نه من اوکی نیستم توی این سرما(با حالت عشوه)
سنا:شما میتونی نیای
هانا:یادم نمیاد به تو گفته باشم سنا جون تهیونگی میای ما نریم بمونیم خونه؟(با عشوه خرکی)
تهیونگ:نه من میخوام برم دریا رو ببینم تو میتونی نیای تو خونه بمونی اگر سردته
هانا:ایش میام
پوزخندی زدم خوشم اومد خوب پوزشو به خاک مالید میونگ و ایزول از اشپزخونه اومدن و حرکت کردیم سمت دریا خیلی سرد بود اما قشنگ بود با بچه ها روی سنگ های روبه روی دریا نشستیم که یهو احساس گرمی کردم دیدم تهیونگ ژاکت شو گذاشته رو شونه های من بهش نگاه کردم که با لبخند نگام کرد
تهیونگ:سردته گفتم گرم شی(با لبخند)
سنا:ممنون...خودت سردت نیست؟(نگران)
تهیونگ:نه نگران من نباش تو گرم باشی منم انگار گرمم
انگار توی آسمونا بودم خیلی ذوق کردم از حرفش انگار این جمله قشنگ ترین جمله توی تمام جهان بود رومو کردم سمت دریا اما قبلش یه چیزی دیدم ژاکت جونگکوکم روی شونه های میونگ بود و با لبخند توی چشمای هم نگاه میکردن با لبخند نگاشون کردم که تهیونگ رد نگاهم و گرفت و بهشون نگاه کرد یه لبخند کوچیک زد اما سریع اخم خیلی جدی کرد و بلند شد رفت سمت اون دوتا و گفت
تهیونگ:میونگ عزیزم سردته؟(جدی)
میونگ:نه...یعنی اره....یعنی نمیدونم داداش چطور؟(ترسیده)
تهیونگ:آخه ژاکت جونگکوک رو تنته برای همین گفتم؟(جدی)
جونگکوک:نه تهیونگ من دادم بهش
تهیونگ:شما خیلی غلط کردی میونگ اگر سردته پاشو برو توی خونه عزیزم
جونگکوک:یعنی چی تهیونگ بزار بمونه
تهیونگ:نیاز نکرده پاشو برو میونگ(جدی)
میونگ پاشد ژاکت جونگکوک و داد دستش و رفت داخل خونه تهیونگ برگشت سرجاش پیش من نشست خیلی تعجب کردم نه به یون نه به تهیونگ ولی خدایی سیاستش یه چیز خاصی بود که قلبم و لرزوند....با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم
سنا:چرا اینجوری کردی؟(تعجب)
تهیونگ:نیاز نبود از یه پسر غریبه لباس بگیره و تو چشماش زل بزنه
سنا:اولن اون پسر غریبه رفیقته تا جایی هم که فهمیدم رفیق صمیمیته دومن توهم ژاکتتو دادی به من
تهیونگ:قضیه میونگ و جونگکوک فرق میکنه
دیگه ادامه ندادم بلند شدم ژاکتشو دادم بهش و گفتم
سنا:ممنون بابت ژاکت
تهیونگ:میخوای الان بری تازه اومدیم که تازه میخواستیم بریم قایق سواری و کلی کاره دیگه
سنا:میرم پیش میونگ تنهاست
و بدون حرفی دیگه رفتم داخل خونه و بچه ها اونجا موندن....
از زبان سنا:توی خواب نازم بودم که با احساس سردی از خواب پریدم وحشت زده به دور و اطراف نگاه کردم که دیدم ایزول و میونگ بیشعور دارن میخندن با پارچی که دستشون بود فهمیدم کار خود عوضی شونه حرصی نگاشون کردم که با قیافه حرصی سریع در رفتن منم بیخیال شدم و رفتم دست و صورتم و شستم و لباس عوض کردم یه شونه به موهام کشیدم و رفتم پایین بچه ها دور میز جمع شده بودن رفتم کنار اون دوتا کله پوک نشستم که دیدم هانا عین آدامس چسبیده به تهیونگ یه احساس بدی گرفتم که بهش میگن حسادت غذام داشت کوفتم میشد اما چرا باید حسادت کنم؟مگه من دوسش دارم؟افکارم و پس زدم...بچه ها دیگه غذاشونو خورده بودن سفره رو ما دخترا جمع کردیم بهتره بگم منو ایزول و میونگ جمع کردیم چون هانا تمام مدت عین کنه چسبیده بود به تهیونگ و این موضوع عصبیم میکرد یه نگاه به یون کردم خیلی طبیعی نشسته بود انگار نه انگار خواهرش به یه پسر چسبیده جالب این بود به منم نگاه نمیکرد رفتم پیش میونگ و گفتم
سنا:پسرعمت چقدر بی غیرته همینطوری نشسته داره به چسبیدن خواهرش به تهیونگ نگاه میکنه
میونگ:اکس توعه من چه بدونم(خنده)
سنا:پس ایزول برات تعریف کرد اما کی وقت کردین؟
میونگ:صبح که خانم تو خواب ناز تشریف داشتن ماهم حوصلمون پوکید درباره یون غیبت کردیم که من فهمیدم اکس توعه
سنا:ایششششش انقدر اکس اکس نکن بدم میاد پسره بی غیرت
میونگ:اره خواهر برادر عین همن حالا کافیه من به یه پسر نزدیک شم تهیونگ می کشتم
سنا:اینارو ولش بیا بریم به بچه ها بگیم بریم لب دریا هوم نظرته؟
میونگ:اره اوکیم برو بگو به پسرا
سنا:باشه
رفتم پیش پسرا که دور هم جمع شده بودن و میخندیدن ایششششش این چه وضعشه دخترا کار کنن پسرا بخندن...با نگاه کردن به هانا بیشتر حرصم گرفت اما به روی خودم نیاوردم و گفتم
سنا:بچه ها پایه این بریم دریا؟
پسرا:اره بریم
هانا:نه من اوکی نیستم توی این سرما(با حالت عشوه)
سنا:شما میتونی نیای
هانا:یادم نمیاد به تو گفته باشم سنا جون تهیونگی میای ما نریم بمونیم خونه؟(با عشوه خرکی)
تهیونگ:نه من میخوام برم دریا رو ببینم تو میتونی نیای تو خونه بمونی اگر سردته
هانا:ایش میام
پوزخندی زدم خوشم اومد خوب پوزشو به خاک مالید میونگ و ایزول از اشپزخونه اومدن و حرکت کردیم سمت دریا خیلی سرد بود اما قشنگ بود با بچه ها روی سنگ های روبه روی دریا نشستیم که یهو احساس گرمی کردم دیدم تهیونگ ژاکت شو گذاشته رو شونه های من بهش نگاه کردم که با لبخند نگام کرد
تهیونگ:سردته گفتم گرم شی(با لبخند)
سنا:ممنون...خودت سردت نیست؟(نگران)
تهیونگ:نه نگران من نباش تو گرم باشی منم انگار گرمم
انگار توی آسمونا بودم خیلی ذوق کردم از حرفش انگار این جمله قشنگ ترین جمله توی تمام جهان بود رومو کردم سمت دریا اما قبلش یه چیزی دیدم ژاکت جونگکوکم روی شونه های میونگ بود و با لبخند توی چشمای هم نگاه میکردن با لبخند نگاشون کردم که تهیونگ رد نگاهم و گرفت و بهشون نگاه کرد یه لبخند کوچیک زد اما سریع اخم خیلی جدی کرد و بلند شد رفت سمت اون دوتا و گفت
تهیونگ:میونگ عزیزم سردته؟(جدی)
میونگ:نه...یعنی اره....یعنی نمیدونم داداش چطور؟(ترسیده)
تهیونگ:آخه ژاکت جونگکوک رو تنته برای همین گفتم؟(جدی)
جونگکوک:نه تهیونگ من دادم بهش
تهیونگ:شما خیلی غلط کردی میونگ اگر سردته پاشو برو توی خونه عزیزم
جونگکوک:یعنی چی تهیونگ بزار بمونه
تهیونگ:نیاز نکرده پاشو برو میونگ(جدی)
میونگ پاشد ژاکت جونگکوک و داد دستش و رفت داخل خونه تهیونگ برگشت سرجاش پیش من نشست خیلی تعجب کردم نه به یون نه به تهیونگ ولی خدایی سیاستش یه چیز خاصی بود که قلبم و لرزوند....با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم
سنا:چرا اینجوری کردی؟(تعجب)
تهیونگ:نیاز نبود از یه پسر غریبه لباس بگیره و تو چشماش زل بزنه
سنا:اولن اون پسر غریبه رفیقته تا جایی هم که فهمیدم رفیق صمیمیته دومن توهم ژاکتتو دادی به من
تهیونگ:قضیه میونگ و جونگکوک فرق میکنه
دیگه ادامه ندادم بلند شدم ژاکتشو دادم بهش و گفتم
سنا:ممنون بابت ژاکت
تهیونگ:میخوای الان بری تازه اومدیم که تازه میخواستیم بریم قایق سواری و کلی کاره دیگه
سنا:میرم پیش میونگ تنهاست
و بدون حرفی دیگه رفتم داخل خونه و بچه ها اونجا موندن....
- ۷.۵k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط