{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو که یادت نمی آید

تو که یادت نمی آید
قرار بود صبح یکی از همین روز های
پاییزی من و تو دست در دست هم
دور شویم از این شهر لعنتی
پاییز آمد و صبح در راه است
و من فقط تو را از قرارمان کم دارم.
دیدگاه ها (۳)

من دلهره دارم وقتی حجم نبودنهایت مرا دیوانه وار در گرداب تنه...

ﻟَﻌﻨَﺖ ﺑِﮧ ﺗَﻘﺪﯾﺮﮮ ڪِﮧ ﺩَﺭ ﻣُﺸﺘَﺖ ﻧَﺒﺂﺷَﺪ....ﺩِﻝ ﺩﺍﺩﻩِ ﺑﺎﺷﮯُ...

Iدلم تنگ است این شبها یقین دارم که می دانیصدای غربت من را از...

اخ که دلم برای تو.. ..... تنگ شده ووو ...برای با تو بودن و ق...

یک صبح بخیرهایی هم... بخیرهایی هم هستکه برای شنیدنشاز صبح زو...

My uncle (part 44)

(مربوط به پست های قبل)عررررررررررررررررررررربچه‌ها امروز صبح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط