۲ستاره و ۳ ماه
۲ستاره و ۳ ماه
پارت۳۳
بکی:سلام آنیا جونمم
آنیا:سلام
*رفتن تو اتاق آنیا*
بکی:خب آنیا اگه خیلی لباس خوشگلی بپوشی و همنیطور کارهایی که میگم رو بکنی دامیان درجا عاشقت میشه
آنیا:آنیا میخواد دامیان باهاش دوست بشه نه عاشقش بشه بکی اگه اینکارو کنی نمیخوام
بکی:باشه خب سعی میکنم چیز های ساده ای بگم
*دیگه خودتون میدونین بکی چیا تو سرشه*
آنیا: باشه انجام میدم اگه تونستم
بکی:افرین حالا بیا لباست و مدل موت رو انتخاب کنیم
اسلاید دوم
آنیا و یور رسیدن به پاساژ
آنیا:سلام پسر دوم
دامیان: پیش خانوادم منو اینجوری صدا نکن
آنیا:باشه پسر دو....دامیان
دامیان[آنیا چرا امروز اینجوری لباس پوشیده دامنش خیلی کوتاه ست الان یه خری عاشقش میشه وای چکار کنم]
*یور و ملیندا رفته بودن تو یه مغازه آنیا و دامیان تو سالن پاساژ بودن*
دامیان:آنیا دامنت چرا انقد کوتاست نباید بدون اجازه من اینجوری لباس بپوشی(داد)
آنیا:مثل اینکه میخوای حلقه دستم کنی تا بتونی لباسام رو کنترل کنی
دامیان🍅🍅🍅🍅
:نه نه نخیرم ولی تو جوری میگی انگار اینو میخوای
آنیا:شاید بخوام شایدم نخوام کی میدونه؟
از اون لبخنداش
دامیان🍅[آنیا اینجوری نیست مطمئنم کار بکیه]
ملیندا و یور کل مدت داشتن نگاهشون میکردن چون
فلش بک به کمی قبل یور و ملیندا
ملیندا:یور حس میکنم یه چیزی هست
یور:چی؟
ملیندا: میدونی معمولا انسان ها وقتی عاشق یا خجالتی میشن سرخ میشن
یور:خب
ملیندا: ولی من هر وقت درباره آنیا پیش دامیان به طور خیلی معمول حرف میزنم دامیان سرخ میشه
یور:نکنه...
ملیندا: نکنه...
یور:مطمئنی؟
ملیندا: آره حالا برای این گفتم بیای تا رفتاراشون رو در نظر
بگیریم
پارت۳۳
بکی:سلام آنیا جونمم
آنیا:سلام
*رفتن تو اتاق آنیا*
بکی:خب آنیا اگه خیلی لباس خوشگلی بپوشی و همنیطور کارهایی که میگم رو بکنی دامیان درجا عاشقت میشه
آنیا:آنیا میخواد دامیان باهاش دوست بشه نه عاشقش بشه بکی اگه اینکارو کنی نمیخوام
بکی:باشه خب سعی میکنم چیز های ساده ای بگم
*دیگه خودتون میدونین بکی چیا تو سرشه*
آنیا: باشه انجام میدم اگه تونستم
بکی:افرین حالا بیا لباست و مدل موت رو انتخاب کنیم
اسلاید دوم
آنیا و یور رسیدن به پاساژ
آنیا:سلام پسر دوم
دامیان: پیش خانوادم منو اینجوری صدا نکن
آنیا:باشه پسر دو....دامیان
دامیان[آنیا چرا امروز اینجوری لباس پوشیده دامنش خیلی کوتاه ست الان یه خری عاشقش میشه وای چکار کنم]
*یور و ملیندا رفته بودن تو یه مغازه آنیا و دامیان تو سالن پاساژ بودن*
دامیان:آنیا دامنت چرا انقد کوتاست نباید بدون اجازه من اینجوری لباس بپوشی(داد)
آنیا:مثل اینکه میخوای حلقه دستم کنی تا بتونی لباسام رو کنترل کنی
دامیان🍅🍅🍅🍅
:نه نه نخیرم ولی تو جوری میگی انگار اینو میخوای
آنیا:شاید بخوام شایدم نخوام کی میدونه؟
از اون لبخنداش
دامیان🍅[آنیا اینجوری نیست مطمئنم کار بکیه]
ملیندا و یور کل مدت داشتن نگاهشون میکردن چون
فلش بک به کمی قبل یور و ملیندا
ملیندا:یور حس میکنم یه چیزی هست
یور:چی؟
ملیندا: میدونی معمولا انسان ها وقتی عاشق یا خجالتی میشن سرخ میشن
یور:خب
ملیندا: ولی من هر وقت درباره آنیا پیش دامیان به طور خیلی معمول حرف میزنم دامیان سرخ میشه
یور:نکنه...
ملیندا: نکنه...
یور:مطمئنی؟
ملیندا: آره حالا برای این گفتم بیای تا رفتاراشون رو در نظر
بگیریم
- ۷۹۸
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط