سناریو ی چویا یا دازای ، حالا هرکدوم که قسمت بود.
سناریو ی چویا یا دازای ، حالا هرکدوم که قسمت بود.
بسم الله الرحمن الرحیم
ا.ت داخل آژانس کارآگاهان مسلح کار میکرد و یک روز داشت میرفت برای خودش ی شلوار کردی بگیره که دید ی طرف مغازه چویا داره برای خودش ی کلاه صورتی میگیره و اونطرف مغازه دازای داره بانداژ تخفیف خورده میگیره .
ا.ت: چویا سااااان دازای چاااااااان.
چویا : بله؟
دازای : کیه کیه در میزنه؟ بله؟
ا.ت : شما هم اومدید خرید ؟
دازای : آره نگاه کن اینا تخفیف خوردن .
چویا : علیک سلام.
ا.ت : بعدش میخواید کجا برید ؟
دازای: آژانس.
چویا : مافیا.
ا.ت : ولی شما قرار نیست برید.(ФωФ)
دازای و چویا هم زمان: ها ؟
ا.ت هم گوش اون دوتا بزرگوار رو میکشه با خودش میبره.
ا.ت: حالا میتونید چشماتون رو باز کنید.
چویا: چشمامون که بازه .
دازای: ما رو آوردی مدرسه ؟
ا.ت: نه هر مدرسه ای ، کلاس اول دبستان.
چویا: برای چی دقیقا؟
ا.ت : مدیرشون اینا رو شهربازی نبرد چویا رو آوردم اونا رو جاذبه بزنه برن هوا، دازای هم آوردم در صورت نیاز قدرت چویا رو خاموش کنه.
چویا: اسباب بازیم مگه ؟
دازای: اولا هستی ، دوما یعنی انقدر کم بلدی که من مجبورم قدرتتو خاموش کنم ؟
چویا هم ی مشت میزنه تو فرق سر دازای.
که چند تا بچه میان .
بچه ها: عمو چویاااا ما رو ببرم بالا.
چویا : نه.
یکی از بچه ها: عملیات خر کردن شروع میشه.
بقیه بچه ها: چشم قربان !
و اونا به هر تریقی که شده چویا رو خر کردن (برای اون کسایی که میخوان بدونن چجوری خر کردن: اونا به چویا گفتن اگر دازای بود این کار رو میکرد ، یعنی تو بلد نیستییییییییییییییییی.)
چویا: نوبتی بیاید ببرمتون بالا.
ا.ت: و دازای، الان کار اصلی تو شروع میشه.
دازای: واووووو
ا.ت : تو باید بری معلمشون رو خر کنی که به بچه ها مشق نده.
دازای : چرا خودت این کار رو نمیکنی ؟
ا.ت : چون تو استاد مخ زدنی.
دازای : باشه.
ا.ت : خوبه منم برم ناظم رو خر کنم اجازه بده بچه ها زنگ تفریح بیشتر بمونن.
دازای رفت به سوی معلم.
دازای: ببخشید ، ای خانوم محترم . میشه امروز به بچه ها مشق ندی...
معلم سینگل به گور : تا آخر سال مشق ندارن !
دازای: آها، پس ... با اجازه من برم.
ا.ت هم رفت به سوی ناظم
ا.ت: سلام، من از اداره آموزش پرورش اومدم و به من گفتند که زنگ تفریح های این مدرسه خیلی کمه.
ناظم: مگه ده دقیقه کمه ؟
ا.ت: آرههههه! حداقل باید یک ساعت زنگ تفریح داشته باشن.
ناظم: ولی...
ا.ت : اداارهههههه.
ناظم: آخه خو اداره گفته بود باید فقط ده دقیقه زنگ تفریح بزاریم.
ا.ت: اداره جدید شده.
ناظم: اوکی!
و ا.ت و دازای و چویا با موفقیت از مدرسه رفتن بیرون.
بسم الله الرحمن الرحیم
ا.ت داخل آژانس کارآگاهان مسلح کار میکرد و یک روز داشت میرفت برای خودش ی شلوار کردی بگیره که دید ی طرف مغازه چویا داره برای خودش ی کلاه صورتی میگیره و اونطرف مغازه دازای داره بانداژ تخفیف خورده میگیره .
ا.ت: چویا سااااان دازای چاااااااان.
چویا : بله؟
دازای : کیه کیه در میزنه؟ بله؟
ا.ت : شما هم اومدید خرید ؟
دازای : آره نگاه کن اینا تخفیف خوردن .
چویا : علیک سلام.
ا.ت : بعدش میخواید کجا برید ؟
دازای: آژانس.
چویا : مافیا.
ا.ت : ولی شما قرار نیست برید.(ФωФ)
دازای و چویا هم زمان: ها ؟
ا.ت هم گوش اون دوتا بزرگوار رو میکشه با خودش میبره.
ا.ت: حالا میتونید چشماتون رو باز کنید.
چویا: چشمامون که بازه .
دازای: ما رو آوردی مدرسه ؟
ا.ت: نه هر مدرسه ای ، کلاس اول دبستان.
چویا: برای چی دقیقا؟
ا.ت : مدیرشون اینا رو شهربازی نبرد چویا رو آوردم اونا رو جاذبه بزنه برن هوا، دازای هم آوردم در صورت نیاز قدرت چویا رو خاموش کنه.
چویا: اسباب بازیم مگه ؟
دازای: اولا هستی ، دوما یعنی انقدر کم بلدی که من مجبورم قدرتتو خاموش کنم ؟
چویا هم ی مشت میزنه تو فرق سر دازای.
که چند تا بچه میان .
بچه ها: عمو چویاااا ما رو ببرم بالا.
چویا : نه.
یکی از بچه ها: عملیات خر کردن شروع میشه.
بقیه بچه ها: چشم قربان !
و اونا به هر تریقی که شده چویا رو خر کردن (برای اون کسایی که میخوان بدونن چجوری خر کردن: اونا به چویا گفتن اگر دازای بود این کار رو میکرد ، یعنی تو بلد نیستییییییییییییییییی.)
چویا: نوبتی بیاید ببرمتون بالا.
ا.ت: و دازای، الان کار اصلی تو شروع میشه.
دازای: واووووو
ا.ت : تو باید بری معلمشون رو خر کنی که به بچه ها مشق نده.
دازای : چرا خودت این کار رو نمیکنی ؟
ا.ت : چون تو استاد مخ زدنی.
دازای : باشه.
ا.ت : خوبه منم برم ناظم رو خر کنم اجازه بده بچه ها زنگ تفریح بیشتر بمونن.
دازای رفت به سوی معلم.
دازای: ببخشید ، ای خانوم محترم . میشه امروز به بچه ها مشق ندی...
معلم سینگل به گور : تا آخر سال مشق ندارن !
دازای: آها، پس ... با اجازه من برم.
ا.ت هم رفت به سوی ناظم
ا.ت: سلام، من از اداره آموزش پرورش اومدم و به من گفتند که زنگ تفریح های این مدرسه خیلی کمه.
ناظم: مگه ده دقیقه کمه ؟
ا.ت: آرههههه! حداقل باید یک ساعت زنگ تفریح داشته باشن.
ناظم: ولی...
ا.ت : اداارهههههه.
ناظم: آخه خو اداره گفته بود باید فقط ده دقیقه زنگ تفریح بزاریم.
ا.ت: اداره جدید شده.
ناظم: اوکی!
و ا.ت و دازای و چویا با موفقیت از مدرسه رفتن بیرون.
- ۷۸
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط