{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✍ ڪَاهی سنڪَینی یڪ درد، یڪ بغض

✍ ڪَاهی سنڪَینی یڪ درد، یڪ بغض
چناڹ دلت را می‌شڪند
ڪہ زانوهایت بر روے زمیڹ خم می‌شود
آڹ لحظہ فقط دلت می‌خواهد
بہ خدا یڪ چیز بڪَویی:
خدایا مرا از سنڪَ ڪڹ
‌‌‌‌
دیدگاه ها (۱)

گفت خدا نگهدارت و رفت.......چه ساده مسئولیت خودشونو میندازن ...

گــــاهے آدم نــــاخـــواستــــہ چـــقد دلـــش لڪ میـــزنہ...

پـیــش هـیـــچ آدمـــےبـــہ خـــطـــاهـــایـــت اعـــتـــراف...

عاشقانه های شبنم

پارت ۴۴ کوک وقتی به من رسید...با دیدن جراحت‌های روی بدنم چشم...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟖ات هنوز بغض داشت، اما نفس‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط