عضو جدید اژانس ی گربه هست پارت
عضو جدید اژانس ی گربه هست؟! ( پارت ۱ )
پاییز بود.
صبح بود و داشت بارون میبارید...
هوا سرد بود و باد سرد و سوزناک، بدون رحم میوزید.
خیابان های یوکوهاما مثل همیشه شلوغ بود. مردم میرفتند و می امدند، بعضی ها در راه خانه بعضی ها در حال
رفتن به جایی برای استراحت و تفریح.
اما در دل ان شلوغی و هیاهو، در یک کوچه تنگ و تاریک صدایی ضعیف می امد.
صدایی شبیه به ناله، ناله یک گربه کوچک.
گربه ابی رنگ با چشمان خاکستری.
گربه کوچک زخمی بود، و داشت لنگ لنگان خودش را به جایی میکشاند.
ناله های سوزناکش، چشمان مظلومش، همه انها دنبال یک کمک بودند...
ولی مردم فقط نگاه میکردند و بی تفاوت از کنارش رد میشدند.
پایش حسابی درد میکرد، دیگر توان قدمی دیگر نداشت.
کم کم چشم هایش تار شد قدم هایش ضعیف تر و در ورودی کوچه ای، بیهوش شد...
...............
همچنان هیچکس کمکش نکرد.......
ایا این پایان گربه کوچک است؟
.............. نه!
پسری داشت مثل بقیه شتابان رد میشد.
پسر: وای دوباره دیرم شد کنیکیدا_سان منو میکشه!
اما پسر در حین اینکه داشت میدوید، چشمش به گربه ابی رنگ افتاد.
ایستاد و رفت سمتش...
دید که بیهوش است و کسی به او کمک نمیکند. یاد خودش افتاد در یتیم خانه.
نفس های ضعیف گربه را شنید.
هنوز امیدی بود.
پسر سریع گربه را در اغوش گرفت و شتابان رفت سمت دامپزشکی.
پسر: نگران نباش کوچولو، نجاتت میدم. قول.
دید گربه:
گربه ( در ذهنش ) : اخ اخ! پام خیلی درد میکنههههه..... این ادما هیچوقت به حیوانات رحم نمیکنن.
از همه شما اداما متنفرم! ااااااخ...
سعی کردم کمی چشم هامو مظلوم کنم و با صدای ناله ای اروم مردم رو به خودم جذب کنم.
گربه: *با صدایی ضعیف* میووووو~ ( خواهش میکنم کمکم کنینننن~ )
هیچ کس حتی نگاه چپ هم بهم نکرد.
پام داشت از درد میسوخت.
کم کم چشمام تار شد. واقعا دیگه نمیتونستم تحمل کنم... خیلی دردناک بود.
امیدم رو دیگه از دست داده بودم.
همین که به ورودی یک کوچه رسیدم بدنم سنگین شد و بیهوش شدم.
*البته نیمه هوشیار☝️*
بدنم سرد بود...
ای...این اخر کارمه؟
مامان چرا تنهام گذاشتی؟....
تمومه من دیگه... فاتحه ام خوندس...
همین طور که امیدم رو از دست میدادم، یک گرمای عجیبی رو حس کردم...
انگار یکی منو تو اغوش گرفته بود... بعد حس کردن اون گرما دیگه چیزی یادم نمیومد.
تا وقتی که روی یک میز فلزی بیدار شدم....
( پایان پارت اول )
*بچه ها چطور بود؟ احساس میکنم افتضاح شده.....
ولی قول دادم که اگه خواستین بزارم....
اگه واقعا خوشتون اومد تو کامنت ها بگین که پارت بعدی رو میخواین یا نه.
فقط باهام صادق باشین اگه بد بود بگین من اصلا ناراحت نمیشم.
فعلا خوداحافظ!*
راستی فهمیدین پسره کی بود؟
.
#فن_فیک #سگ_های_ولگرد_بانگو #گربه #داستان #دازای #چویا
پاییز بود.
صبح بود و داشت بارون میبارید...
هوا سرد بود و باد سرد و سوزناک، بدون رحم میوزید.
خیابان های یوکوهاما مثل همیشه شلوغ بود. مردم میرفتند و می امدند، بعضی ها در راه خانه بعضی ها در حال
رفتن به جایی برای استراحت و تفریح.
اما در دل ان شلوغی و هیاهو، در یک کوچه تنگ و تاریک صدایی ضعیف می امد.
صدایی شبیه به ناله، ناله یک گربه کوچک.
گربه ابی رنگ با چشمان خاکستری.
گربه کوچک زخمی بود، و داشت لنگ لنگان خودش را به جایی میکشاند.
ناله های سوزناکش، چشمان مظلومش، همه انها دنبال یک کمک بودند...
ولی مردم فقط نگاه میکردند و بی تفاوت از کنارش رد میشدند.
پایش حسابی درد میکرد، دیگر توان قدمی دیگر نداشت.
کم کم چشم هایش تار شد قدم هایش ضعیف تر و در ورودی کوچه ای، بیهوش شد...
...............
همچنان هیچکس کمکش نکرد.......
ایا این پایان گربه کوچک است؟
.............. نه!
پسری داشت مثل بقیه شتابان رد میشد.
پسر: وای دوباره دیرم شد کنیکیدا_سان منو میکشه!
اما پسر در حین اینکه داشت میدوید، چشمش به گربه ابی رنگ افتاد.
ایستاد و رفت سمتش...
دید که بیهوش است و کسی به او کمک نمیکند. یاد خودش افتاد در یتیم خانه.
نفس های ضعیف گربه را شنید.
هنوز امیدی بود.
پسر سریع گربه را در اغوش گرفت و شتابان رفت سمت دامپزشکی.
پسر: نگران نباش کوچولو، نجاتت میدم. قول.
دید گربه:
گربه ( در ذهنش ) : اخ اخ! پام خیلی درد میکنههههه..... این ادما هیچوقت به حیوانات رحم نمیکنن.
از همه شما اداما متنفرم! ااااااخ...
سعی کردم کمی چشم هامو مظلوم کنم و با صدای ناله ای اروم مردم رو به خودم جذب کنم.
گربه: *با صدایی ضعیف* میووووو~ ( خواهش میکنم کمکم کنینننن~ )
هیچ کس حتی نگاه چپ هم بهم نکرد.
پام داشت از درد میسوخت.
کم کم چشمام تار شد. واقعا دیگه نمیتونستم تحمل کنم... خیلی دردناک بود.
امیدم رو دیگه از دست داده بودم.
همین که به ورودی یک کوچه رسیدم بدنم سنگین شد و بیهوش شدم.
*البته نیمه هوشیار☝️*
بدنم سرد بود...
ای...این اخر کارمه؟
مامان چرا تنهام گذاشتی؟....
تمومه من دیگه... فاتحه ام خوندس...
همین طور که امیدم رو از دست میدادم، یک گرمای عجیبی رو حس کردم...
انگار یکی منو تو اغوش گرفته بود... بعد حس کردن اون گرما دیگه چیزی یادم نمیومد.
تا وقتی که روی یک میز فلزی بیدار شدم....
( پایان پارت اول )
*بچه ها چطور بود؟ احساس میکنم افتضاح شده.....
ولی قول دادم که اگه خواستین بزارم....
اگه واقعا خوشتون اومد تو کامنت ها بگین که پارت بعدی رو میخواین یا نه.
فقط باهام صادق باشین اگه بد بود بگین من اصلا ناراحت نمیشم.
فعلا خوداحافظ!*
راستی فهمیدین پسره کی بود؟
.
#فن_فیک #سگ_های_ولگرد_بانگو #گربه #داستان #دازای #چویا
- ۵.۲k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط