{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادر سختگیر و وحشی من...

p12_f2

ا.ت: یه مشت نودل؟؟
ای‌نا: همینه که هست

ا.ت کلافه بلند شد بهتر بود یه فوری برا گشنگی بکنه دیگه

تهیونگ ویو
تک نگاهی کردم ساعت ۱۱ شده بود...به سمت خونه روندم و آیفون رو زدم اما در باز نشد...اه یادم رفت دختر رفته...در رو باز کردم و ماشین رو زیر سایه انگور زدم و گوشیمو برداشتم و رفتم و قبل از رسیدن به استخر متوجه چیزی زیر کفشم شدم...

تهیونگ: پاشو برداشت و با دیدن کارت بانکی ا.ت خندید
تهیونگ: کارتتم که یک روز کامل پیدا نیس همیشه باید گمش کنی نه؟

هوفی کشید و کارت رو برداشت و با خوندن برگه روی در تعجب کرد... رفت توی خونه...به محض ورود بوی غذا دهنشو آب انداخت و دل ضعفه تمام وجودشو گرفت..‌به سمت اشپزخونه رفت و متوجه دو تا ظرف روی گاز شد....از خدا خواسته بدون ذره ای معطل کردن برشون داشت و به سمت میز غذاخوری دوید و ظرفا رو گذاشت اما تاسرش رو بالاگرفت خشک شد!!

چیزی که جرقه‌ی توی مغزش بود دیدن سیگارا بود...با اخم یکی رو برداشت
تهیونگ: ا.ت...
متوجه برگه شد و خوندش...بدنش از پا در امد...نشست روی صندلی و سعی کرد متن رو با صدا بخونه
تهیونگ: بیبیمباپ و تاکوکی داریم...بزار گرم شن بیب...راستی بیا فکر کنیم من اجازه میدم بکشی؟؟؟!!!(تعجب کرد) پس بخاطر منم که شده دسته گل رو بو کن(اروم)

تهیونگ سیگار رو انداخت و دسته گل رو برداشت اما متوجه جعبه سیاهی در آغوش گل‌ها شد
در جعبه روز باز کرد و با دیدن ساعت پوزخند دردناکی زد
تهیونگ: ا.ت ا.ت ا.ت....آخر روانیم میکنی

ساعت رو برداشت و دستی روی صفحش کشید...ا.ت سلیقه تهیونگ رو خوب بلد بود
ساعت رو جلوش گذاشت و با احی مشغول غذا شد و اصلا حالیش نشد چطوری کل دوتا قابلمه رو تموم کرد
تهیونگ: من که کاه و کاهدون از خودمه دیگه چرا

ساعت رو پوشید و به ا.ت زنگ زد
اما بعد از دو بوق صدای خسته ا.ت تو خونه بع اون بزرگی پیچید
ا.ت: جونم بیب
تهیونگ: کجایی
ا.ت: خونه ای‌نا(صاف کردن گلو)
تهیونگ: آماده شو بیام دنبالت
ا.ت: چرا؟ای‌نا کنارمه تنها نیستم اینجا هم راحته...پس نگران نباش
تهیونگ: همین که گفتم
ا.ت: ماشینم...
ته: اونو ولش سریع آماده شو

تهیونگ بدون هیچ درنگی سوییچشو برداشت و گازشو به سمت خونه ای‌نا گرفت حتا دقتی به ساعت نکرد....به محض رسیدن ا.ت صدای ماشین تهیونگ رو شنید و امد تو ماشین اما لباساش همون تیشرت و شلوارک تهیونگ بود و ته هم با دیدنش یه تای ابروشو بالا انداخت
تهیونگ: لباسای من به...
ا.ت: بخدا نمیخورمشون الان بریم خونه پس میدم

پسر دیگه حرفی نزد و به سمت خونه روند
ویو نیم ساعت بعد
ا.ت ویو
همونجور که ازم خواسته بود روی مبل منتظر بودم که یهو با چهار تا پاکت بالا سرم حاظر شد
تهیونگ: اینا چین؟
ا.ت: سیگار
تهیونگ: میگی که میزاری بکشم؟
ا.ت: اره
تهیونگ نیش خندی زد و تو یه حرکت ...
دیدگاه ها (۰)

برادر سختگیر و وحشی من...

برادر سختگیر و وحشی من...

Part 26

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط