پارت شانزدهم
پارت شانزدهم
"ویو نیلسو"
*چشماش روی لبام مونده بود..آروم آروم صورتش نزدیکتر میشد..قلبم انقدر محکم میزد که حس میکردم خودش هم صداشو میشنوه..ناخودآگاه نفسم حبس شد..فقط چند میلیمتر فاصله داشتیم که مامان بدون در زدن در اتاقو باز کرد*
اجوما: نیلسو جان صب–
*همون لحظه هم من و هم جیمین با وحشت از هم فاصله گرفتیم. من با سرعت روی تخت نشستم و جیمین هم سرفهی الکی کرد و صاف نشست*
اجوما: هولی شتتت!
*چند ثانیه فقط بهمون نگاه کرد. سکوت بدجوری سنگین شده بود*
نیلسو: م-مامان...
اجوما: مزاحم شدم؟ *خنده*
جیمین: نه خاله...مزاحم چیه مراحمی
*دستشو پشت گردنش کشید*
جیمین: دیشب حال نیلسو خوب نبود..کابوس میدید..گفت نمیخواد تنها بخوابه برای همین پیشش موندم..مامان چند لحظه نگاهم کرد و نیشخند معنا داری بهم زد*
اجوما: الان بهتری جوجه؟
نیلسو: آره...خیلی بهترم...
اجوما: خدا رو شکر...صبحونه آمادست. ده دقیقه دیگه بیاین پایین. البته اگه لاو ترکوندناتون تموم شده
نیلسو: مامانننن!!
مامان خندید و درو بست و رفت..همین که در بسته شد هر دومون یه نفس راحت کشیدیم*
نیلسو: قلبم اومد تو حلقممم
جیمین: منم...
جیمین: اگه خاله دو ثانیه دیرتر میومد..
نیلسو: خفه شو عنترررر!
جیمین: من که چیزی نگفتم..
*بالشت رو برداشتم پرت کردم سمتش. بالش خورد به صورتش*
جیمین: ایی وحشییی!!
نیلسو: حقت بود!
*بالش رو برداشت و آروم زد روی سرم*
جیمین: پاشو حاضر شو..وگرنه خاله شک میکنه بین منو تو چی هستت
نیلسو: از خداتم باشهه
رفتیم پایین و صبحونه خوردیم و بعد از صبحونه به بابا گفتم میخوام برم پیش نارا و کامیلا اونم قبول کرد و یکی از رانندهها منو رسوند خونه ی بچه ها..همین که زنگ رو زدم نارا درو باز کرد*
نارا: نیلسوووو!
*بغلم کرد اما با دیدن قیافه ی من عقب کشید*
نارا: چرا رنگت مثل گچه؟
نیلسو: میشه بریم داخل؟
نارا: آره..بیا
*کامیلا هم توی پذیرایی نشسته بود*
کامیلا: سلاممم..چرا این شکلی شدی؟
*روی مبل نشستم. دستام دوباره شروع کرد به لرزیدن*
نارا: نیلسو..چیشدهههه؟؟
*چند ثانیه سکوت کردم و بعد آروم گفتم*
نیلسو: دیشب کای پیام داد..
کامیلا: چییی؟ چگفتت؟
نیلسو: میخواست با اون عکس ازم باج بگیره..
کامیلا: کدوم عکسس؟؟
نیلسو: عکسم با جیمین..میگفت به مامانت میگم و اینا منم میترسبدم مامانم عصبی شه..پول میخواست
نارا: بعددد؟
*اشکام بیاختیار سرازیر شد*
نیلسو: با خودم پول نبردم..اسلحه بردم
کانیلا: واتتتتت؟؟؟
نسیلسو: درگیری بینمون پیش اوممد و بعد..
نیلسو: نمیخواستم..قسم میخورم نمیخواستم!
*هقهقم بلند شد..اشکام دست خودم نبود*
نیلسو: تیر خورد به قلبش و مُرد..
*هر دو خشکشون زد..با تعجب همو نگاه کردن..*
کامیلا: چی گفتییی
نیلسو: من کای رو کشتم..
*نارا سریع کنارم نشست و بغلم کرد*
نارا: هی آروم باش..آروم!
نیلسو: وقتی رسیدم خونه همزمان با جیمین رسیدم و جزیانو بهش گفتم..اونم زنگ زد به دستیارش و همهچی رو جمع کردن..جنازه، دوربینا، اسلحه..همه رو از بین بردن..ولی من نمیتونم این تصویر رو از ذهنم پاک کنم
کامیلا: یعنی جیمین یه لحظه هم تنها نذاشتت؟
نیلسو: نه..کل شب پیشم موند..حتی گفتم میشه پیشم بخوابی تا صبح بغلم کرد و خوابید..
*نارا و کامیلا یه نگاه معنیدار به هم انداختن*
کامیلا: نیلسو...
نیلسو: هوم؟
کامیلا: فکر کنم اون پسر خیلی بیشتر از چیزی که خودت فکر میکنی دوستت داره...
نیلسو: فکر کنم خودمم کمکم دارم همین حسو باور میکنم. دیشب دیدم عکس بوسمون بوی بک گراندشه..
نارا: خب احساسات ازین واضح تررر!!!
نیلسو: صبحم نزدیک بود همو ببوسیم ولی یهو مامانم اومد تو خونه
کامیلا: اههه خاله خراب کرد دیگههه
شرطای پارت بعد:
لایک: ۴۰
کامنت: ۶۰
بازنشر: ۱۸
#فیکشن #فیک #سناریو #وانشات #تکپارتی #چندپارتی #اسمات #bts #Jimin #Taehyung #Namjoon
"ویو نیلسو"
*چشماش روی لبام مونده بود..آروم آروم صورتش نزدیکتر میشد..قلبم انقدر محکم میزد که حس میکردم خودش هم صداشو میشنوه..ناخودآگاه نفسم حبس شد..فقط چند میلیمتر فاصله داشتیم که مامان بدون در زدن در اتاقو باز کرد*
اجوما: نیلسو جان صب–
*همون لحظه هم من و هم جیمین با وحشت از هم فاصله گرفتیم. من با سرعت روی تخت نشستم و جیمین هم سرفهی الکی کرد و صاف نشست*
اجوما: هولی شتتت!
*چند ثانیه فقط بهمون نگاه کرد. سکوت بدجوری سنگین شده بود*
نیلسو: م-مامان...
اجوما: مزاحم شدم؟ *خنده*
جیمین: نه خاله...مزاحم چیه مراحمی
*دستشو پشت گردنش کشید*
جیمین: دیشب حال نیلسو خوب نبود..کابوس میدید..گفت نمیخواد تنها بخوابه برای همین پیشش موندم..مامان چند لحظه نگاهم کرد و نیشخند معنا داری بهم زد*
اجوما: الان بهتری جوجه؟
نیلسو: آره...خیلی بهترم...
اجوما: خدا رو شکر...صبحونه آمادست. ده دقیقه دیگه بیاین پایین. البته اگه لاو ترکوندناتون تموم شده
نیلسو: مامانننن!!
مامان خندید و درو بست و رفت..همین که در بسته شد هر دومون یه نفس راحت کشیدیم*
نیلسو: قلبم اومد تو حلقممم
جیمین: منم...
جیمین: اگه خاله دو ثانیه دیرتر میومد..
نیلسو: خفه شو عنترررر!
جیمین: من که چیزی نگفتم..
*بالشت رو برداشتم پرت کردم سمتش. بالش خورد به صورتش*
جیمین: ایی وحشییی!!
نیلسو: حقت بود!
*بالش رو برداشت و آروم زد روی سرم*
جیمین: پاشو حاضر شو..وگرنه خاله شک میکنه بین منو تو چی هستت
نیلسو: از خداتم باشهه
رفتیم پایین و صبحونه خوردیم و بعد از صبحونه به بابا گفتم میخوام برم پیش نارا و کامیلا اونم قبول کرد و یکی از رانندهها منو رسوند خونه ی بچه ها..همین که زنگ رو زدم نارا درو باز کرد*
نارا: نیلسوووو!
*بغلم کرد اما با دیدن قیافه ی من عقب کشید*
نارا: چرا رنگت مثل گچه؟
نیلسو: میشه بریم داخل؟
نارا: آره..بیا
*کامیلا هم توی پذیرایی نشسته بود*
کامیلا: سلاممم..چرا این شکلی شدی؟
*روی مبل نشستم. دستام دوباره شروع کرد به لرزیدن*
نارا: نیلسو..چیشدهههه؟؟
*چند ثانیه سکوت کردم و بعد آروم گفتم*
نیلسو: دیشب کای پیام داد..
کامیلا: چییی؟ چگفتت؟
نیلسو: میخواست با اون عکس ازم باج بگیره..
کامیلا: کدوم عکسس؟؟
نیلسو: عکسم با جیمین..میگفت به مامانت میگم و اینا منم میترسبدم مامانم عصبی شه..پول میخواست
نارا: بعددد؟
*اشکام بیاختیار سرازیر شد*
نیلسو: با خودم پول نبردم..اسلحه بردم
کانیلا: واتتتتت؟؟؟
نسیلسو: درگیری بینمون پیش اوممد و بعد..
نیلسو: نمیخواستم..قسم میخورم نمیخواستم!
*هقهقم بلند شد..اشکام دست خودم نبود*
نیلسو: تیر خورد به قلبش و مُرد..
*هر دو خشکشون زد..با تعجب همو نگاه کردن..*
کامیلا: چی گفتییی
نیلسو: من کای رو کشتم..
*نارا سریع کنارم نشست و بغلم کرد*
نارا: هی آروم باش..آروم!
نیلسو: وقتی رسیدم خونه همزمان با جیمین رسیدم و جزیانو بهش گفتم..اونم زنگ زد به دستیارش و همهچی رو جمع کردن..جنازه، دوربینا، اسلحه..همه رو از بین بردن..ولی من نمیتونم این تصویر رو از ذهنم پاک کنم
کامیلا: یعنی جیمین یه لحظه هم تنها نذاشتت؟
نیلسو: نه..کل شب پیشم موند..حتی گفتم میشه پیشم بخوابی تا صبح بغلم کرد و خوابید..
*نارا و کامیلا یه نگاه معنیدار به هم انداختن*
کامیلا: نیلسو...
نیلسو: هوم؟
کامیلا: فکر کنم اون پسر خیلی بیشتر از چیزی که خودت فکر میکنی دوستت داره...
نیلسو: فکر کنم خودمم کمکم دارم همین حسو باور میکنم. دیشب دیدم عکس بوسمون بوی بک گراندشه..
نارا: خب احساسات ازین واضح تررر!!!
نیلسو: صبحم نزدیک بود همو ببوسیم ولی یهو مامانم اومد تو خونه
کامیلا: اههه خاله خراب کرد دیگههه
شرطای پارت بعد:
لایک: ۴۰
کامنت: ۶۰
بازنشر: ۱۸
#فیکشن #فیک #سناریو #وانشات #تکپارتی #چندپارتی #اسمات #bts #Jimin #Taehyung #Namjoon
- ۶۵۹
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط