{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی گنجشکی عقربی را دید که در حال گریستن است ،گنجشک از

روزی گنجشکی عقربی را دید که در حال گریستن است ،گنجشک از او پرسید برای چه گریه میکنی گفت میخواهم آن سمت رودخانه بروم نمیتوانم...گنجشک او را روی دوش خود گذاشت وقتی به مقصد رسید گنجشک دید پشتش میسوزد به عقرب گفت من که کمکت کردم برای چه نیشم زدی گفت خودم هم ناراحتم ولی چکار کنم ذاتم اینه ....
حکایت بعضی از ما آدمهاست......
دیدگاه ها (۷)

پیعنبر عشقم من و یاران گله ممنوعیعنی همه جا دلبری و فاصله مم...

دوستان من،مثل گندمند!یعنی یک دنیابرکت ونعمت، نبودن شان،قحطی ...

سلام صبح بخیر

نفسم تولدت مبارک. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط