{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو یه جمعی نشسته بودیم یکی داشت اشعار فردوسی میخوند رسید

تو یه جمعی نشسته بودیم یکی داشت اشعار فردوسی میخوند رسید به این بیت:
جهان آفرین چون جهان آفرید
سواری چو رستم نیامدد پدید

این بیت و که خوند گفتم تا اینحا نگهدار یه دو بیتم من بخونم گفتم

آنروز که عشق سرفرازی میکرد
برقله عشق یکه تازی میکرد
آنروز که عباس یل زینب بود
رستم سر کوچه خاک بازی میکرد
دیدگاه ها (۱)

آدم هایی که روح بزرگی دارند، عقده های کمتری دارند،شعور بیشتر...

من علی اکبری ام , حیدری ام ,مادری امچه غلامی به جهان این همه...

حسین مـــن ...هرکس که زیر بیرق تو پا گرفته استجا در کنار حضر...

میدونی "دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط