پارت۶《زمان عشق》
پارت۶《زمان عشق》
《time love》
ویو دانشگاه(کوک و ته) اونروز:
کوک:خب اینم تکلیف جلسه بعدی تون یادتون نره که حتما حتما الگو ها و طراحی های مدنظرتون رو رسم کنید
یکی از دانشجوها:استاد ببخشید مثل همیشه دانشگاه پارچه الگوهامون رو خواهد داد؟
کوک:بله طبق معمول و مثل همیشه اما شماها یکمی هم پارچه با خودتون بیارین
یه دانشجوی دیگه لب به سخن میزنه:خب استاد مگه همیشه دانشگاه پارچه های مارو تایین نمیکرد؟خب پس الان چرا باید همراه خودمون پارچه هم بیاریم؟!
کوک:آره خب ولی شاید سری بعد پارچه کم بیاد چون تعداد نامحدود و نامشخصی از پارچه ها قرار به یه خیریه اهدا بشه که برای بچه های بی سر پناه و بدون لباسه؛ تا با اون پارچه ها براشون لباس بدوزن و الان از شما خواهش میکنم برای درک کردن این موضوع جلسه ی بعدی کمی با خودتون پارچه بیارید تا علاف نمونید
دانشجوها همزمان گفتند:چشم استاد و بعد زنگ آخر به صدا در اومد و دانشجوها یکی یکی از کلاس خارج شدن
ویو کوک: بعد از اینکه دانشجوها از کلاس رفتن فقط من موندم و این کلاس؛ داشتم پوشه ها و برگه هارو با دوتا دستم مرتب و منظم میکردم که بعدش چشمم رو مثل همیشه به نیمکت ها دوختم؛ نیمکت های که یه زمانی منم روی اونا مینشتم و فقط تنها دغدغه ی زندگیم،به صدا در اومدن زنگ آخر کلاس بود،اما الان...الان اوضاع تغییر کرده و تنها دغدم شده پیدا کردن قاتل پدر و مادرم یا اصلا بفهمم که چرا اونروز به اون کلبه چوبی رفته بودن؟! تو همین افکار ها بودم که با صدای تهیونگ به خودم اومدم
ویو ته:درحالی که دستام رو روی سینم قرص کرده بودم و به حالت کجی به در تکیه داده بودم، چشمام رو به سمت کوک هدایت کردم که حتی متوجه اومدم نشده بود و به نیمکت ها زل زده بود و تو افکار خودش بود؛با خودم گفتم ته معلومه که کوک مثل همیشه داره به چی فکر میکنه، ناسلامتی تو رفیقشی یه کاری بکن، که یهو یه چی یادم اومد؛ من دوهفته پیش بلیط یه مراسم که مدل ها و افراد خاصی توش بودن رو از طریق دوستم که یکی از مهماندارهای اونجا بود و دوتا بلیط اضافی داشت به من داد و گف که با هرکسی که دوس داری بیا؛خوب چه از این بهتر کوک رو با خودم میبرم تا یکم حال و هواش عوض بشه و از این فکر ها یذره دور بشه؛ پس بلاخره شروع کردم به لب زدن:
ته:کوک....کوک(کوک سرش رو به طرف ته هدایت میکنه و میگه..)
کوک:..امم..ها..آها..تو...توی ته...اینجا چیکار میکنی کاری داشتی باهام؟!(به حالت تعجب ازش میپرسه)
ته:ببین کوک تو از وقتی مامان بابات طی اون حادثه عجیب مردن...خیلی رفتی تو خودت...و خب...منم میخوام کمکت کنم(میره جلو و کف دست هاش رو به بازو های کوک میزنه و حالت نگران به صورتش قاب میکنه)
کوک:وقتی اون حرف هارو از زبون ته شنیدم؛ یه لبخند ملیح ولی شیرین تحویلش دادم و گفتم:
امم خوب باشه ممنون حالا میخوای چجوری کمکم کنی؟
ته:من دو هفته پیش از یکی از دوستام دوتا بلیط گرفتم، که گفتند با هرکسی که دوس داشتید میتونید تشریف ببرید
و این بلیط ها مال یه مراسم هست که مدلینگ ها...چیه که راه میرن تا دیده شن...(بچم نمیدونه اسمش چیه🤧)
کوک یه قهقه میزنه و یه دستش رو میندازه رو شونه ته و میگه:آقا تو ناسلامتی استاد یه داشگاه طراحی دوخت هستی اونوقت اسمشون رو نمیدونی؟🤣🤣(دوباره قهقه میزنه)
ته:خب حالا بابا تو هم منظورم مدلینگ ها بود😒
کوک خندش تموم میشه و میگه اوکی کی باید بریم؟
ته:همین امروز البته بلیط ها تا یه هفته شارژی یعنی یه هفته میتونی بری و حال و هوات عوض شه(به کوک چشمک میزنه و یه نیشخند از ته دل میزنه)
کوک:واععع نکنه منظورت اینه من دختر باز و هولم؟؟🤨(دختراااا برات سر میبرن کوکککک😭😭😫)
ته:باشه بابا اصلا من هول🤭(والا فعلا دخترای که هنو آرمی نیستن با یه عکس ازتون هول میشن)فقط کوک مراسم ساعت۸ برگزار میشه ها دیر نکنی
کوک:باشه
____________________________________
ویو کوک: چون مراسم مدل و...اینا بود و توش از لباس های جلف و خاصی استفاده میشد من تصمیم گرفتم فقط یه لباس ساده و شیک بپوشم که نه زیاد قابل توجه باشه و نه زیاد کمرنگ بشم(عشقم شما بخدااا لختم بری بیرون جذاب و خیره کننده ای😭😫😫😭😭😭)
ویو ته:اونم یه لباس شیک پوشیده بود و بعد سوار ماشین شد و رف سراغ کوک تا باهم برن به مراسم...
ویو داخل مراسم/ویو حال:...
____________________________________
بچه ها ببخشید دیر پارت۶ رو گذاشتم؛بخدا یه کاری برام پیش اومد 😭ببخشید👈👉🎀ولی در عوض پارت۶ رو براتون طولانی کردم و مدل لباس های ته و کوک رو داخل مهمونی رو براتون میزارم؛ و خب برا این پارت شرط لازم نیس ولی شمام لطفا شرط های پارت قبل رو یادتون نره😢🙃بابای تا پارت بعد👋
《time love》
ویو دانشگاه(کوک و ته) اونروز:
کوک:خب اینم تکلیف جلسه بعدی تون یادتون نره که حتما حتما الگو ها و طراحی های مدنظرتون رو رسم کنید
یکی از دانشجوها:استاد ببخشید مثل همیشه دانشگاه پارچه الگوهامون رو خواهد داد؟
کوک:بله طبق معمول و مثل همیشه اما شماها یکمی هم پارچه با خودتون بیارین
یه دانشجوی دیگه لب به سخن میزنه:خب استاد مگه همیشه دانشگاه پارچه های مارو تایین نمیکرد؟خب پس الان چرا باید همراه خودمون پارچه هم بیاریم؟!
کوک:آره خب ولی شاید سری بعد پارچه کم بیاد چون تعداد نامحدود و نامشخصی از پارچه ها قرار به یه خیریه اهدا بشه که برای بچه های بی سر پناه و بدون لباسه؛ تا با اون پارچه ها براشون لباس بدوزن و الان از شما خواهش میکنم برای درک کردن این موضوع جلسه ی بعدی کمی با خودتون پارچه بیارید تا علاف نمونید
دانشجوها همزمان گفتند:چشم استاد و بعد زنگ آخر به صدا در اومد و دانشجوها یکی یکی از کلاس خارج شدن
ویو کوک: بعد از اینکه دانشجوها از کلاس رفتن فقط من موندم و این کلاس؛ داشتم پوشه ها و برگه هارو با دوتا دستم مرتب و منظم میکردم که بعدش چشمم رو مثل همیشه به نیمکت ها دوختم؛ نیمکت های که یه زمانی منم روی اونا مینشتم و فقط تنها دغدغه ی زندگیم،به صدا در اومدن زنگ آخر کلاس بود،اما الان...الان اوضاع تغییر کرده و تنها دغدم شده پیدا کردن قاتل پدر و مادرم یا اصلا بفهمم که چرا اونروز به اون کلبه چوبی رفته بودن؟! تو همین افکار ها بودم که با صدای تهیونگ به خودم اومدم
ویو ته:درحالی که دستام رو روی سینم قرص کرده بودم و به حالت کجی به در تکیه داده بودم، چشمام رو به سمت کوک هدایت کردم که حتی متوجه اومدم نشده بود و به نیمکت ها زل زده بود و تو افکار خودش بود؛با خودم گفتم ته معلومه که کوک مثل همیشه داره به چی فکر میکنه، ناسلامتی تو رفیقشی یه کاری بکن، که یهو یه چی یادم اومد؛ من دوهفته پیش بلیط یه مراسم که مدل ها و افراد خاصی توش بودن رو از طریق دوستم که یکی از مهماندارهای اونجا بود و دوتا بلیط اضافی داشت به من داد و گف که با هرکسی که دوس داری بیا؛خوب چه از این بهتر کوک رو با خودم میبرم تا یکم حال و هواش عوض بشه و از این فکر ها یذره دور بشه؛ پس بلاخره شروع کردم به لب زدن:
ته:کوک....کوک(کوک سرش رو به طرف ته هدایت میکنه و میگه..)
کوک:..امم..ها..آها..تو...توی ته...اینجا چیکار میکنی کاری داشتی باهام؟!(به حالت تعجب ازش میپرسه)
ته:ببین کوک تو از وقتی مامان بابات طی اون حادثه عجیب مردن...خیلی رفتی تو خودت...و خب...منم میخوام کمکت کنم(میره جلو و کف دست هاش رو به بازو های کوک میزنه و حالت نگران به صورتش قاب میکنه)
کوک:وقتی اون حرف هارو از زبون ته شنیدم؛ یه لبخند ملیح ولی شیرین تحویلش دادم و گفتم:
امم خوب باشه ممنون حالا میخوای چجوری کمکم کنی؟
ته:من دو هفته پیش از یکی از دوستام دوتا بلیط گرفتم، که گفتند با هرکسی که دوس داشتید میتونید تشریف ببرید
و این بلیط ها مال یه مراسم هست که مدلینگ ها...چیه که راه میرن تا دیده شن...(بچم نمیدونه اسمش چیه🤧)
کوک یه قهقه میزنه و یه دستش رو میندازه رو شونه ته و میگه:آقا تو ناسلامتی استاد یه داشگاه طراحی دوخت هستی اونوقت اسمشون رو نمیدونی؟🤣🤣(دوباره قهقه میزنه)
ته:خب حالا بابا تو هم منظورم مدلینگ ها بود😒
کوک خندش تموم میشه و میگه اوکی کی باید بریم؟
ته:همین امروز البته بلیط ها تا یه هفته شارژی یعنی یه هفته میتونی بری و حال و هوات عوض شه(به کوک چشمک میزنه و یه نیشخند از ته دل میزنه)
کوک:واععع نکنه منظورت اینه من دختر باز و هولم؟؟🤨(دختراااا برات سر میبرن کوکککک😭😭😫)
ته:باشه بابا اصلا من هول🤭(والا فعلا دخترای که هنو آرمی نیستن با یه عکس ازتون هول میشن)فقط کوک مراسم ساعت۸ برگزار میشه ها دیر نکنی
کوک:باشه
____________________________________
ویو کوک: چون مراسم مدل و...اینا بود و توش از لباس های جلف و خاصی استفاده میشد من تصمیم گرفتم فقط یه لباس ساده و شیک بپوشم که نه زیاد قابل توجه باشه و نه زیاد کمرنگ بشم(عشقم شما بخدااا لختم بری بیرون جذاب و خیره کننده ای😭😫😫😭😭😭)
ویو ته:اونم یه لباس شیک پوشیده بود و بعد سوار ماشین شد و رف سراغ کوک تا باهم برن به مراسم...
ویو داخل مراسم/ویو حال:...
____________________________________
بچه ها ببخشید دیر پارت۶ رو گذاشتم؛بخدا یه کاری برام پیش اومد 😭ببخشید👈👉🎀ولی در عوض پارت۶ رو براتون طولانی کردم و مدل لباس های ته و کوک رو داخل مهمونی رو براتون میزارم؛ و خب برا این پارت شرط لازم نیس ولی شمام لطفا شرط های پارت قبل رو یادتون نره😢🙃بابای تا پارت بعد👋
- ۷۵
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط