با یڪ بغل خستگی بہ ساحلت آمدم.
با یڪ بغل خستگی بہ ساحلت آمدم.
با پریشانحالیِ موج ،
با تن خستہ ی قایقی شڪستہ.
برزخ دنیاست نگاهت انگار،
ڪہ زخم می زند عمر مرا.
اصلا چرا راه دور برویم
از ڪمای نداشتنت
پناه آوردم بہ مرگزدگی حضورت؛ به فقدانِ عشق،
بہ قافیہ باختن شعر،
بہ خواستنُ خواستنُ خواستنت
با پریشانحالیِ موج ،
با تن خستہ ی قایقی شڪستہ.
برزخ دنیاست نگاهت انگار،
ڪہ زخم می زند عمر مرا.
اصلا چرا راه دور برویم
از ڪمای نداشتنت
پناه آوردم بہ مرگزدگی حضورت؛ به فقدانِ عشق،
بہ قافیہ باختن شعر،
بہ خواستنُ خواستنُ خواستنت
- ۳۵۴
- ۲۰ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط