{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Who would have thought I would fall in love with the mafi

Who would have thought I would fall in love with the mafia ? « part 15 »


« پرش زمانی به شب »


به ارومی روی کاناپه نشستی تا قهوه ای که برای خودت اماده کرده بودی رو بنوشی که هیونجین هم اومد کنارت روی کاناپه و مهمون ناخوندت شد ..

_ همه چی خوبه ؟
+ اوهوم ، فردا وقتت ازاده ؟
_ اره چطور مگه ؟
+ باید پدر بزرگم رو ببینم
_ نه نمیشه
+ چرا ؟

هیونجین دستات رو گرفت و با لحنی اروم شروع به صحبت کرد :

_ آدما تو زندگیشون با سختی های زیادی رو به رو میشن که یکی از بدترین اونها غم از دست دادن عزیزانشونه .. وقتی ۱۸ سالم بود مامانم بخاطر مریضی که داشت من رو ترک کرد ، برای همیشه تنهام گذاشت .. مامانم تموم زندگی من بود ، همیشه فکر میکردم اگه مامانم نباشه منم نمیتونم زندگی کنم ، میگفتم اگه یک روز مامانم نباشه منم خودمو میکشم « خنده » … اون تنها کسی بود که میتونستم باهاش حرف بزنم و اروم بشم ، تنها کسی بود که حالمو خوب میکرد و باعث میشد لبخند بزنم .. اما اون سالهاست که دیگه نیستو من هنوز دارم زندگی میکنم و هنوز هم با یادش میخندم … اولش خیلی سخته ولی بعد از گذشت یک مدت همه چی بهتر میشه .. چون اون فرد قطعا جای بدی نرفته ..
الانم واقعا متاسفم که باید این رو بگم اما پدربزرگت دیگه پیش ما نیست .. اون برگشته به دنیایی که بهش تعلق داشت ..
+ نه .. نه نباید اینطوری میشد
_ میا این تقدیره ، چیزیه که ما قادر به عوض کردنش نیستیم ..
+ نه نه اون نباید می رفت ، نباید منو تنها میذاشت
_ میدونم که چقدر سخته ولی موضوع مرگ چیزی نیست که ما بتونیم راجبش تصمیم گیری کنیم ، ما فقط میتونیم خودمون رو با شرایطی که پیش اومده وفق بدیم
+ ولی من حتی هفته اخر عمرش رو کنارش نبودم .. اون فقط من رو داشت و من لحظات اخر عمرش رو پیشش نبودم ..


بغض گلوت رو چنگ میزد و گلوله های اشک بی وقفه از چشمای قهوه ای رنگت به روی گونه های صورتی رنگت منتقل میشدن .. نفست بند اومده بود و درک موضوع واست سخت بود .. قلبت .. بد جور درد میکرد ، احساس میکردی فردی قلبت رو در دست گرفته و تا جایی که توان داره اون رو فشار میده .. اما تنها سلاحت در برابر این احساسات غیر قابل تحمل گریه کردن بود .. پس سکوت کردی و فقط اشک ریختی ..
البته که دیدن اشک هات احساس گناه و ناراحتی رو در هیون به وجود می اورد .. ولی خب کاری جز در اغوش گرفتنت ازش بر نمیومد .. توهم متقابل دستات رو دور کمرش حلقه کردی و خودت رو رها کردی و تا جای توانت اشک ریختی که دیگه چیزی نفهمیدی ….
دیدگاه ها (۱۵)

Who would have thought I would fall in love with the mafia ? « part ۱۶ »

سلام قشنگام چطورین ؟ همه چی خوبه ؟؟ راستش اومدم یک نظر سنجی ...

ولی تو زیادی قشنگی « part 3 »

ولی تو زیادی قشنگی «part 2 »

گزارش کردن فقط نشون دهنده ی عقده ی شماست دوست عزیز!چندپارتی:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط