{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آشفته تر از زلف پریشان نگارم

آشفته تر از زلف پریشان نگارم
آشفته ی آن چشم غزلخوان و خمارم

آن خنده ی مستانه که هوش از سر من برد
با زلف پریشان شده برده ست قرارم

هر آنچه بخواهد دل دیوانه همان است
دل خواسته با عشق بماند سرو کارم

دیوان غزلهای مرا هر چه بخوانی
در آن غزلی جز سخن عشق ندارم

وقتی همه ی دار و ندارم شده این عشق
باید به رهش دین و دلم را بگذارم

راضی به رضای دل دیوانه ی خویشم
حالا که شدم عاشق و بر عشق دچارم
دیدگاه ها (۰)

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

آشفته تر از زلف پریشان نگارمآشفته ی آن چشم غزلخوان و خمارم آ...

آشفته تر از زلف پریشان نگارمآشفته ے آن چشم غزلخوان و خمارم آ...

آشفته تر از زلف پریشان نگارمآشفته ی آن چشم غزلخوان و خمارم آ...

آشفته تر از زلف پریشان نگارمآشفته ی آن چشم غزلخوان و خمارم آ...

در حسرت دیدار تو آنقدر خمارمآنقدر که شب تا به سحر،گاه شمارما...

مست و دلبسته ی آن چشم خمارم چه کنمغافل از خویشم و در بند نگا...

گفتم که نرو بی تو دگر تاب ندارم بی عشق تو دیوانه ی بیصبر و ق...

در حسرت دیدار تو دل میسپارمآنقدر که شب تا به سحر،گاه شمارمای...

عمریست بدهکار دل پر غم خویشم صد زخم جفا دیدم. مرهم خویشماز گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط