{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند.

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند.

هنگام خواب ، همسر پیرمرد ازو خواست تا شانه برای او بخرد تا
موهایش را سرو سامانی بدهد.
پیرمرد نگاهی حزن امیز به همسرش کرد و گفت که نمیتوانم بخرم
حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم.
پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد..
پیرمرد فردای انروز بعد از تمام شدن کارش به بازار رفت و ساعت خود را فروخت و شانه برای همسرش خرید ..
وقتی به خانه بازگشت شانه در دست با تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده است و بند ساعت نو برای او گرفته است .
مات و مبهوت اشکریزان همدیگر را نگاه میکردند.
اشکهایشان برای این نیست که کارشان هدر رفته است برای این بود که همدیگر را به همان اندازه دوست داشتند و هرکدام بدنبال خشنودی دیگری بودند.
دیدگاه ها (۷)

روزی پسری با پدر میلیاردرش سوار بر لکسوز به نماز جمعه میرفت ...

ﺩﻡ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﯼ ﺣﮑﻢ ﻣﯿﺰﻧﯽ ! ﺩﻡ ﺍﺯ ﺣﮑﻢ ﺩﻝﻣﯿﺰﻧﯽ ! ﭘﺲ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﻗﻤﺎﺭ ﺑ...

↻بی منطق ترین عضو بدنم➣چشمانم هستند✔ ✍ میبینند ڪہ ٺو دیگر دو...

به نفس های خــستـــــه این “گــــــــــرگ” نگاه نڪن!!!دنیـــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط